یکی از تجربه های که به تازگی به آن آشنا شده ام مسافرت با اتوبوس است، قبل از اینکه ازدواج کنم هرگز با اتوبوس مسافرت نکرده بودم اما با رفتن یک تور به شهرکرد و چندی پیش سفری به شهر خاتم این تجربه کمی بیشتر در زندگیم رنگ گرفته است، کم کم دارم تنهایی سفر کردن را هم می آموزم، ربطی ندارد که ازدواج کرده ام نه گاهی ازدواج سر آغاز تجربه های تنهایی ست نه اینکه ازدواج موفقی نداری نه بلکه مسئولیت ها باعث این اتفاق ها میشوند، مسافرت های کاری برای مثال یکی از این تجربه های تنهایی ست که باید تجربه اش کرد. در سفر قبلی که با اتوبوس همراه تور به شهرکرد رفتیم سریال Love Death Robot را تماشا کردم و اینبار فیلم The Worst Person in the World.

فیلم "بدترین آدم دنیا" محصول سال 2021 به کارگردانی "یواخیم تری" نروژی است که با این فیلم توانست توجهات زیادی را به خود جلب کند. این فیلم در جشنواره کن 2021 برنده بهترین بازیگر اصلی زن شد.

داستان فیلم درباره دختریست که در اوایل سال های جوانی خود سیر میکند...

سال های جوانی یکی از پر شور و ذوق ترین و همچنین گیج کننده ترین سال های زندگی آدمی ست، سال هایی که شخص باید بدنبال کشف جایگاه خود باشد، به دنبال شناخت خود و چه سخت است این شناخت وقتی در تو در توی علایق خود می افتیم در کنار این شناخت احساس تنهایی و نیاز ملاقات با دیگران آزارمان میدهد و در تلاشیم بتوانیم در این مسیر که آسانم نیست کسی را بهمراه داشته باشیم که این موضوع هم همانند موضوع قبلی سخت است و نیازمند این است که آدمی را مطابق با شناختی که از خود داریم انتخاب کنیم. 
شخصیت اصلی فیلم "جولی" دختری با استعداد است اما در جایی از زندگی خود احساس پوجی میکند، او دیگر علایق خود را در تصمیم های عامه ای که دیگران خوب میداند نمیبیند دوست دارد زندگی خود را به گونه ای دیگر اداره کند، او همانند خیلی از ما منتظر است که ببیند کی زندگی شروع میشود تا به کی باید همانند نسخه دیگران دانشگاه برویم و پس از دانشگاه دنبال کار باشیم و بقیه زندگی روتین را داشته باشیم. این همان درگیری ست که بیشتر ما با آن داریم، کی زندگی شروع میشود؟ کی میشود مزه زندگی را بچشیم ؟ چرا هرچه جلوتر میرویم این مزه کردن و چشیدن سخت تر و سخت تر میشود؟ با این تفکرات "جولی" از دانشگاه پزشکی بیرون میاید و به سمت علایق خود میرود، چند رشته را تغییر میدهد تا عکاسی را انتخاب میکند و در یک کتابفروشی کار میکند و در این میان با افرادی متفاوت شروع به معاشرت میکند تا اینکه با شخصی به نام "آکسل" که نقاش است آشنا میشود، "آکسل" چهل سال دارد، پستی و بلندی های جوانی را دیگر یا مرتفع کرده است یا از آنها گذشته است او بسیار خوب میتواند مسائل را تحلیل کند و بدون اینکه به حاشیه برود مسائل را در قالب کلمات دربیاورد و این از کتابخواندن و تلاش برای یادگرفتن بسیار او نشات میگیرد اما رابطه "آکسل" و "جولی" به طوری که فکر میکنیم پیش نمیرود، برای "اکسل" چیزهایی مهم است که برای "جولی" با وجود اینکه ملاکی برای انتخاب او بود یا کسل کننده هستند یا اکنون دوست ندارد به آنها بپردازد.
"جولی" از مهمانی که برای "اکسل" گرفته شده است خارج میشود، قدم زنان مسیری را طی میکند و در این مسیر غروب خورشید نظرش را جلب میکند، به فکر فرو میرود، آدمی گاهی غروب خورشید او را به انتهای تنهایی خود میکشد، احساس تنهایی او را خفه میکند حال آنکه در زندگی اش شور نشاطی احساس نکند. او در راه بازگشت وارد مهمانی عروسی میشود و با "ایویند" آشنا میشود، باهم شب خوبی را میسازند و دیگر او را نمیبیند. اما "جولی" در انتهای تنهایی خود در تمام جمع هایی که همراه با "اکسل" است این را درک میکند که این چیزی نیست که او میخواهد.

"جولی" تصمیم به جدایی میگیرد هرچقدر سخت راه خود را از او جدا میکند و به دنبال مردی میرود که احساس میکند که میتواند شور و هیجان را به زندگی او برگرداند و بتواند جوانی کند، که میتواند بگوید که جوانی کردن چیست؟ ما در طول زندگی به دنبال چه هستیم مگر آن کسی که به خودشناسی رسیده باشد. هیجانات، شور ، اشتیاقات و بازی های احمقانه ای که با شریک زندگی خود میکنیم اندازه ای دارد و نمیتوانیم همیشه به این امید باشیم که اینها ماندگار باشند ما به کسی نیاز داریم که کلاف سردرگم ما را به آرامی باز کند و با حوصله بتواند دوباره بهم ببافد و این را "جولی" پس از مدتی زندگی با "ایویند" میفهمد، "جولی" میداند که مردی که اکنون با اوست فقط در خوشی ها با اوست، او درک خاصی از ادبیات و فلسفه ندارد و حتی وقتی که با او از حاملگی حرف میزند او حرفی برای گفتن ندارد و این آن نقطه از زندگی ست که "جولی" دوست دارد بیشتر از اینکه به این شلوغ کاری ها بپردازد به زندگی خود برسد، ما دوست داریم که درمیان سپری کردن روزها، سر به سر زندگی بگذاریم، زندگیمان را یک خانه تکانی اساسی کنیم و اینها همه مشروط به این است که شریک زندگی ما درک درستی از روحیات زندگی ما داشته باشد و به خواسته های زندگی ما احترام بگذارد. زندگی خطی صاف یا جاده پیچ در پیچی نیست که بارها از آن عبور کنیم تا پیچ و خمش را حفظ شده باشیم نه زندگی جاده ای ناشناخته است نمیتوان چیزی را در آن پیش بینی کرد تنها کاری که از دست ما برمی آید لذت بردن از مناظر این جاده است، مسافرین همراه ما هیچگاه روحیاتشان یک نوع نخواهد بود و زندگی کردن همانند مسافرت رفتن نیازمند مدیریت کردن است. 

"جولی" دوباره پی میبرد که بیش از اینکه بخواهد به دیوانه بازی ادامه دهد نیاز به آرامش دارد، نیاز دارد که خودش را همانند مقاله ای که نوشته است شرح دهد پس دوباره به سوی "آکسل" برمیگردد، "آکسل"ـی که دیگر در روزهای اوج خود نیست و خود را در لبه پرتگاه می بیند و این لبه بودن خاصیتی به آدم میدهد که بیشتر درمورد چیزها حرف بزند و عمیق تر به خاطرات و مسائل روزمره نگاه کند. "جولی" از حرف زدن با "اکسل" لذت میبرد و میداند که تصمیمی که درمورد با "ایویند" گرفته است اشتباه است. در آخر فیلم جولی را میبینیم که در زندگی خود جای گرفته است، موهایش کوتاه شده است، به کاری که همیشه علاقه داشته است روی آورده است و زندگی مستقل خود را دارد و "ایونید" را میبیند که پدر شده است و این جواب تمام سوالات ماست ما هرچیزی را به وقت خود می خواهیم، وقتی که آماده هستیم، وقتی که نیاز داشته باشیم. نمیتوانیم وارد یک رابطه شویم وقتی که چیزی از خود نمیدانیم و خود هنوز جایگاهی در زندگی نداریم. نمیتوانیم مادر یا پدر بچه ای باشیم وقتی که هنوز خود را در آینه نمی شناسیم یا حتی از نظر ذهنی آمادگی پذیرش آن را نداریم، چیزی که "جولی" در جمع دوستان "آکسل" شاهد آن بود که رفتار پدر و مادر با بچه ها چقدر ناشیانه و صبر آنها در برابر اتفاقات چقدر کم بود و این بچه ها شاید حاصل قضاوت ها و یا پیش فرض های جامعه ماست که در سن خاصی یا پس از گذشت مدتی خاص پس از ازدواج باید صاحب فرزند شد.... "جولی" آرم میگیرد و این آرام بودن نه تنها در رفتارش بلکه در مکان زندگی اش هم نمایان است، خانه ای کوچک و زیبا که همه چیز به طور مرتب در کنار هم ردیف شده اند.

من داستان فیلم را نخوانده بودم و فقط به پیشنهاد یکی از دوستان این فیلم را تماشا کردم که بر حسب اتفاق جوابی بر سوال های این روزهای من بود و من این فیلم را به تمامی جوانانی که در زندگی خود سردگم هستند پیشنهاد میکنم.