یادداشتی بر فیلم "خاطرات یک قتل" (Memories of Murders)
![]()
بعد از دیدن فیلم "انگل" که خیلی توانست مرا به فکر فرو ببرد، کمی جست و جو در سینما کره کردم و دیدم تعریف فیلم "خاطرات قتل ها" بازخورد خوبی داشته است اما بی حوصلگی امان دیدن این فیلم را به من نمی داد تا اینکه در دو نشست توانستم این فیلم را تماشا کنم.
فیلم "خاطرات یک قاتل" (Memories of Murder) در سال 2003 به کارگردانی و نویسندگی "Bong Joon Ho" که بر اساس پرونده ای واقعی که در کره اتفاق افتاده است ساخته است.
داستان فیلم درباره قتل های زنجیره ایست که در بین سال های 1986 تا 1991 رخ داده است...
درباره این کارگردان فقط دو فیلم دیده ام که هر دوی آنها عالی بودند و مرا میخکوب کردند، فیلم "Prasite" که فیلمی درام بود خیلی زیبا توانست خط میان فقر و پول را نشان بدهد و اینکه چگونه زندگی به یکباره میتواند چهره ای متفاوت از خود را نشان دهد. اما در این فیلم به کلی فرق میکند، گرچه در اواخر فیلم میتوانیم ببنیم که چگونه خشونت در هر دو فیلم بسیار خوب به نمایش گذاشته شده است اما ژانر های متفاوت این دو فیلم توانایی کارگردان را نشان میدهد که چگونه میتواند اینقدر خوب بداند که چه چیزی را میخواهد نشان دهد. کمی که درباره این فیلم خواندم، فیلم بر اساس داستانی واقعی ست که در سال 1986 اتفاق می افتد، در آن سال ها جنگ سرد بود مدام تمرین های جنگی در بلندگو ها اعلام میشود که این موضوع از ترس حمله کره شمالی بود و در همان سال ها بود که رابطه کره جنوبی با کشورهایی که کمونیسم بودند، نه تنها کره شمالی بلکه با روسیه هم خوب نبود و این فیلم به خوبی توانسته است سایه جنگ را بر روی کشور نشان بدهد.
نمیخواهم درباره فیلم و قتل توضیح دهم که با خواندن این یادداشت دیگر میلی به نگاه کردن فیلم نداشته باشین میخواهم درباره چیزی دیگر بنویسم، چیزی که در خلال این فیلم مرا جذب خود کرد، آنچه که درمیان پرده های این تئاتر پنهان شده بود و مدام در ذهنم به من میگفت که باید درباره آن بنویسم و صحنه آخر فیلم مهر تاییدی بر بایدی نوشتن درباره این موضوع شد. شاید پس از تمام شدن این نوشته بگویی که چرا درباره قتل هایی زنان بی گناه ننوشته ای، چرا درباره شخصیت ها ننوشتی و من به راحتی میگویم که این مسائل از چند منظور باهم اشتراکاتی دارند که میتوانید در فیلم های جنایی دیگر هم ببینید اما در اینجا یک چیز بسیار خوب در چشم میزند و آن لحظه نرسیدن است. تا به حال چقدر شده است که... میدانم تا به حال برای بدست آوردن چیزی تلاش کرده اید، تا به حال قضیه ای برایتان آنقدر جدی نباشد ولی در اواسط آن دوست داشته باشی همه چیز به خوبی تمام شود، تمام آن قضیه اینقدر تو را در خود غرق کند که حتی در خواب هم در فکر مسئله باشی. آری سخت است، گاهی تلاش های پشت سرهم هیچکدام جواب نمیدهند، هرچقدر هم که تلاش کنی بازهم هیچ جوابی نمی توانی پیدا کنی. سرخورده از تمام مسائل می نشینی کنار، خشم به سرتا سر بدن تزریق میشود و تو را به درون خود می کشاند، دستاند، لبانت، همگی یکی یکی شروع به لرزیدن میکنند انگار سنگینی تمام دنیا روی شانه ات است و نمی توانی شانه خالی کنی، آری جایی هست که تمام تصمیم هایت احساسی میشوند، چشم هایت را میبندی و دوست داری هرچقدر که میشود دور شوی اما آدمی در واقعیت زندگی میکند و هیج مسافرتی آنقدر سریع اتفاق نمی افتد که مجال فکر کردن را نداشته باشی. روزها، ماه ها، سالها یا حتی یک عمر طول می کشد که بخواهی یک خیابان را رد کنی تا آنکه بخواهی به جای دور بروی، به جای که دیگر نتوانی فکر کنی.
گاهی باید قبول کنیم، یا بر حسب اتفاق است یا بر حسب تقدیر، نمیتوان کسی را مقصر دانست هرچه باشد تلاش ها بی ثمر میشوند، جنگ ها رخ میدهند، عشاق جدا میشوند، مرگ بر دری می کوبد، لیوانی از دستت می افتد و تو جلو هیچ کدام از این ها را نمی توانی بگیری، گاهی "آن لحظه" نرسیدن را باید تجربه کنی، باید با پوست گوشتت حس کنی. حس کنی چطور همه چیزت را از دست دادی و حال هیچی در دستانت نیست، گاهی باید از لحظه طولانی گذشت.
آنچه مرا جذب این فیلم کرده بود تلاش های پی در پی دو کاراگاه بود که مدام تلاش میکردند و به در بسته می خوردند، انگار تاریکی پایانی نداشت و هر کور سویی که میدیدند دروازه ای برای تاریکی دیگر بود، تلاش ها هر چقدر بیشتر بود، هرچقدر تلاش میکردند خارج از جعبه فکر کنند و هرچقدر میتوانستند تلاش کردند اما نشد و در آخر کم کم این موضوع شروع کرد چون خوره ای چیزهایی از این دو مامور میگرفت، زندگیشان، ذهنشان و هر چه بیشتر جلو میرفتند چیزهای بیشتری از دست میداند، و صحنه آخر که در باران اتفاق می افتد، کاراگاه تحصیل کرده با تمام آنچه که داشت میتوانست بداند که متهم است اما دیگری میدانست که شاید فقط شاید حتی به درصدی خطا شاید او بیگناه باشد و چه عذابی را باید تحمل کرده باشند که صورت ده ها زن و دختر بیگناه را ببینند و در حالی که میتوانست یکی از آنها همسر کاراگاه باشد همه چیز را رها کنند و بروند.
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...