Cartel-nuevo-de-el-secreto-de-sus-ojos.jpg

امروز تمام سعیم را کردم که دوباره بنویسم، دوباره درباره فیلم هایی که نگاه میکنم بنویسم، نوشتن درمورد فیلم هایی که میبینم یک دغدغه است که هربار بعد از دیدن فیلم ها گریبانم را میگیرد و تا روزها بعد از آن مرا رها نمیکند یعنی اکنون چند سالی ست که اگر فیلمی میبینم باید درباره او برای خودم بنویسم سپس به سراغ فیلم بعدی بروم و اگر این کار را نکنم انگار حقی را که باید نسبت به فیلم ادا میکردم را نکردم، مثل مسواک زدن قبل از خواب شده است که اگر نزنی تا قبل از اینکه خوابت ببرد مدام عذابت میدهد که کاری را انجام نداده ای.

فیلم "رازی در چشم هایشان" به نام انگلیسی "The Secret in their Eyes" به کارگردانی و نویسندگی "جوان خوزه کامپانلا" آرژانتینی است که در سال 2009 این فیلم را بر روی پرده برد و فیلم جایزه "بهترین فیلم غیرانگلیسی" را در آن سال در جشنواره اسکار را برد.

داستان فیلم درمورد مردی به نام "بنجامین" است که پس از 25 سال به شهر خود بازمیگردد تا رمانی درباره پرونده ای که تمام این سال ها در ذهنش بوده است را بنویسد...

بیاییم درکنار فیلم های هالیوودی به سینمای کشورهای دیگر نگاهی بندازیم، سینماهایی که میتوان در آن فرهنگ ها و داستان هایی متفاوت پیدا کرد، داستان هایی که میتواند الهام بخش ما در زندگی باشد، شاید هم باعث شود که دیگر به سینمای پر زرق و برق هالیوود دیگر برنگردیم برای من تجربه تمام این سینماها لذت بخش بوده اند و هر چند فیلمی که از سینمای کشور های دیگر میبینم در میابم که دیگر آن هیجان را سینمای هالیوود برایم ندارد. حتی اگر روزی برایم زبان انگلیسی لذت بخش بود حال وقتی به فیلم های کشورهای دیگر نگاه میکنم زبانشان برای هیجان انگیز تر است. 

دست دست میکنم، میخواهم از یک جایی که خیلی خوب باشد شروع کنم به نوشتن، دارم دنبال سر رشته میگردم که آن را بگیرم و دنبالش کنم، اما نیست، چند دقیقه دست هایم را بهم مالیدم، به یک جا خیره شدم، میخواهم از چشم ها حرف بزنم، از چشم هایی که میتواند رازهای زیادی را برملا کند، رازهایی که حتی سال ها دنبالش هم بگردیم نمیتوانیم آن را بیابیم اما میتوان وقتی با شخصی برخورد کردیم به چشم هایش نگاه کنیم و تمام زندگیش را در این گوی رنگین ببینیم. به راستی چرا چشم ها اینگونه آفریده شده اند، اینقدر زیبا که بتوانند همچو گنجینه ای برایمان باشد پس از روزی که برایمان سخت گذشته است عشق شخصی به چشم هایمان خیره میشود و میداند که امروز حال و روزمان خوب نبوده است، میتوانست بهتر باشد اما نشده است. با همین چشم ها میتوان به جایی خیره شد و خود را غرق در آرزوها دید، در خاطره هایی که گذشته است و یا در شادی و دردهایمان. گاهی همین چشم ها حتی وقتی بعد از 25 سال معشوقه خود را دوباره میبنیم همه چیز را دوباره افشا میکند و مجبور میشود مدام پلک بزنی که این افشاگری را به تعویق بیندازی.
مرد بعد از بیست سال بازگشته است با موهای جو گندمی و قیاقه که حکایت از چشیدن گرم و سرد روزگار است و تصویر ها پشت سر هم عوض میکند و بیننده به گمان که تصویر های خود ساخته است ابتدا عشقی را نشان میدهد سپس صحنه ای از یک تجاوز و چه دلخراش است. انگار یک عشق میتواند همانند سکه دو رو داشته باشد رویی که در آن عاشقانه زندگی کرد و در روی دیگر برای یک بار کام گرفتن دیوانه از آن که زیبایی اش محسورمان کرده است خودمان را به هردری بزنیم اما نتیجه اولی چه میشود و نتیجه دومی چه فاجع بار. قتل، تجاوز تصویری از دختری که در هر جمع نگاه میکنیم در چشم هایش میتوان شادی را دید، بعضی از چشم ها به گونه آفریده شده اند که از نور آنها جمعی روشن میشود، بعضی از زن ها و بعضی از مرد ها این نور را در چشمان خود دارند، با خود گمان میکنی که هیچ مشکلی آنقدر بزرگ نیست که بتواند این نور را از چشمانشان بگیرد اما اشتباه میکنیم درمیابیم که زندگی گاهی میتواند خیلی مشکل باشد گاهی حادثه ای بزرگ تر از و خشن تر سایه بر این نور می اندازد، و مرگ پس از آن می آید این چشم ها رو به خاموشی میروند.

چگونه میتوان وقتی برای مدتی طولانی با شخصی که این نور را در چشمان خود دارد و همیشه سرشار از محبت بوده است زندگی کرده ای با قتل وحشیانه او کنار بیایی، نمیتوانی،آدمی هرچقدر هم که بخواهد بعضی از چیزها را فراموش کند نمیتواند، نمیتوان چیزهایی را در این دنیا از یاد برد، زمان حلال همه چیز است اما زورش به خیلی چیزها نمیرسد، زمان بعضی چیزها را فقط در ما میچرخاند که گمان کنیم که آنها را فراموش کرده ایم در حالی که اینگونه نیست، آنها گاه و بی گاه به ما سر میزنند و یادآور میشوند که چه اتفاقی افتاده است. فراموش کردن کسی که خاطرات زیادی با او داریم و تاثیری بزرگ بر زندگی ما داشته است نمیتواند اینگونه باشد. زمان بسیار ناتوان تر از آن است که بتواند مارا مجبور به فراموش کند. ذهن شروع میکند به بافتن رشته هایی از خاطرات و دیگر شخص نمیتواند بداند که چه خاطره است یا چه چیزی درست است دیگر تصویری درستی از خاطرات را نداری ولی چیزی تمام مدت اذیتت میکند و این عذاب ادامه خواهد داشت انگار که نباید فراموش کنی و هر بار به خودت یادآور میشوی که باید دوباره او را به یاد آورم، آلبوم ها را باز میکنی، عکس هایش را نگاه میکنی، خنده هایش را میبینی، دوباره و دوباره به چشم هایش خیره میشوی و با خود میگویی در آن لحظه نکبت بار که از او غافل شدم چه احساسی داشته است؟ و اشک جای تمام حرف ها را میگیرد، اشک هایی که با خود نفرت می آورد و تمام دلخوشی شخص مصیبت زده اجرای عدالت است. اما کجا میتوان عدالت را پیدا کرد؟ شاید باید به نقل قولی از این فیلم کفایت کرد که میگوید:

عدالت جزیره ای ست متروکه و دور افتاده

و دیگر عدالتی نیست، هیچ عدالتی اجرا نخواهد شد وقتی در یک سر ترازو منفعت های کشور و بزرگان آن میگذاریم چه اهمیتی دارد شخصی که به ما کمک میکند متجاوز گر باشد یا روحانی و درویش ما آن را به خواسته اش میرسانیم در حالی که او ما را به خواسته مان می رساند و در اینجاست که باید آدمی خود عدالت را اجرا کند، هرچند که تمام ارواح نیک این دنیا بگویند که انتقام خوب نیست اما وقتی قسمتی از زندگی یا به عبارت دیگر روح زندگی را از ما بگیرند چه اهمیتی دارد؟ ما به این دنیا آمده ایم که زندگی کنیم اگر این امر را از ما بگیرند پس با یک جهنم هیچ فرقی ندارد پس بگذار حداقل لذت انتفام را بچشیم، لذت انتقامی که عدالت باید میگرفت اما چشم هایش را بسته بودند و هر روز شب در تخت حاکم چشم پوش هایش را باز میکرد.

"بنجامین" که عشق نافرجامی را تجربه کرده است و پس از آن با چندین رابطه و ازدواج نتوانست بود فراموش کند در عجب بود که چگونه همسر زن توانسته است پس از 25 سال به زندگی خود بازگردد، چگونه میتوان زندگی را ادامه داد وقتی که در چشم هایمان عشقی پاک و تمام نشدنی نسبت به شخصی که از دست داده یم، هست. چگونه میتوان با خاطرات آن کنار آمد حال آنکه هر روز حسرت ها و آه های بسیاری به سوی ما حمله میکنند. زندگی ادامه دارد، اما فقط به معنی زنده بودن، به معنی نفس کشیدن. چگونه میتوان اینگونه ادامه داد؟

در آخر فیلم صحنه ای نفس گیری را مخاطب تماشا میکند، علت زنده ماندن و زندگی کردن "مورالس" و در آن پیام میرسد که به گونه ای دیگر آدمی تصمیم میگیرد زندگی کند، چرا که زندگی مثل رودی روان است و او راهش را پیدا خواهد کرد و چیزی جای تمام خاطرات را خواهد گرفت نه اینکه از بینش ببرد و به این معنی که او را به گونه ای دیگر تبدیل میکند.

فیلم بسیار تاثیر گذاری بود، از کامل بودن داستان فیلم و دیالوگ های خارق العاده تا بازی فوق العاده بازیگران که بیننده را تا آخر به مخیکوب میکند. داستان دو عشق موازی، یکی عشق خود را برای زنده ماندن و مسائل دیگر رها میکند و دیگری عشقش به گونه ای کشته میشود شاید "بنجامین" بیشتر از آنکه مشتاق حل پرونده و پیدا کردن قاتل باشد مشتاق بود که چگونه عشق هایی که به وصال منجر میشود و با چنین حادثه دلخراشی تمام میشوند فرد باقی مانده میتواند زنده بماند؟