سربازی؛ خدمت یا بیگاری؟

امروز که ششم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و نه است دقیقا شصت و ششمین روز از خدمت سربازی من میگذرد. این شصت و شش روز برای من یکی از طولانی ترین و پر تجربه ترین شصت و شش روز زندگی من بوده است. از دوران یک ماهه آموزشی تا خدمت یک ماهه در یگان که پانزده روز در پلیس راه بودم و حدود ده روز است که در کلانتری است. اتفاقات زیادی رخ داده است که میخواهم در این پست همه را به صورت خلاصه وار برایتان توضیح نه بلکه تجربه هایم از اتفاقات را در اختیار شما قرار دهم.
دقیقا یکم تیرماه 1399 من عازم پادگان " شهید باهنر کرمان" در نزدیکی شهر کوچک "باغین" شدم. روزهای گرم تابستان را در آن پادگان گذراندم در این 30 روز با روحیه نظامی گری شاید کم و بیش آشنا شدم. ما در گردان ذولفقار گروهان جهاد به فرماندهی جناب عبداللهی بودیم که مردی بسیار شریف بود و همیشه هوای سربازهای گروهانش را داشت و سعی در حفظ شرافت و کرامت انسانیت سربازهایش بود در روزهایی که آنجا بودم هیچ وقت از کارهایی که کردند اذیت نشدم جز اینکه دژبانی به هنگامی که مریض شدده بودم به من توهین میکردند که با گزارش به فرمانده گردان و پیگیری ها تذکراتی به سرباز مسئول دژبانی اعلام شد. شاید خیلی از کسانی که میروند آنجا از رژه یا تنبیه های بدنی که میکردند گله میکردند اما من همه اتفاقات را به دید یک تجربه نگاه کردم، اتفاقاتی که قرار است در آینده نه چندان دور برایم خاطره شوند. سعی میکردم تا میتوانم برای خودم دوست پیدا کنم و خاطرات زیبا را برای خودم و دیگران رقم بزنم و دلتنگی هایم برای فاطمه هر روز کنترل کنم و خودم را محک بزنم که چقدر میتوانم به دور از خانواده و تمام دلبستگی هایم باشم. هوای گرم و آتش گرفتن پاهایمان در پوتین شاید در لحظه سخت بود اما ده دقیقه بعد که در آسایشگاه بودیم همه چیز درست میشد. سختی ها از یادمان میرفت و در کنار بچه ها مشغول حرف زدن و تعریف کردن میشدیم و از این دور هم بودن زود گذر لذت میبردیم. 15 ام تیرماه بود که اعلام کردند قرار است دوره از یک ماهه به دوماهه تا سه ماهه تغییر پیدا کند، یادم هست که در آن روز خیلی از بچه ها گریه کردند. نه اینکه بگویم ناراحت نشدم بله، ناراحت شدم ولی این موضوع را هم به چشم یک تجربه نگاه کردم، تجربه ای که در زندگی اتفاقاتی است که افتادنش دست من نیست و من باید گاهی با این اتفاقات کنار بیایم، من خانواده ای بر من تکیه میکند و اگر قرار باشد با اتفاقی چون بیدی بلرزم پس چطور بقیه میتوانند به من تکیه کنند. من با این حرف ها خودم را کنترل کردم که 17 ام نامه نقض نامه اول صادر شد و همه چیز به حالت عادی برگشت و همه خوشحال و شاد شدند.
خوشی های آموزشی بسیار بودند اما در کنارش نمیتوان از خیلی موارد بد هم گذر کرد، بدی هایی که نمیتوانم بگویم که تعدادشان اندازه شادی ها باشد اما میتوانست ما را به اندازه خوشی ها ناراحت کند. نبود تغذیه سالم و همچنین تمیز تا وضعیت ضعیف مدیریت سربازان در دوران بیماری که تمام سربازان همگی در اضطراب وجود بیماری در پادگان ناراحت میشدند و با ترس وقتی دوره تمام شد قدم به خانه هایشان میگذاشتند. در آشپزخانه کثیفی بسیار بود گرچه همه چیز با دستگاه درست میشد اما لباس سربازانی که آنجا کار میکردند و یا محیط چون دست سربازان بی مسئولیت بود آن گونه که باید نمیشد و وضع خوبی نداشت. صبح ها تمام پادگان چه باغچه چه آسفالت ها آبیاری میشد که این خود حدود هزار لیتر آب را هدر میداد آنهم برای چند دقیقه که خورشید خشکش میکرد برای این کارها آب بود اما گاهی برای دستشویی و حمام آبی وجود نداشت و مجبور بودیم برای ادامه حمام با کف ساعتی در حمام بمانیم تا منبع ها پرشوند و یا آب وصل شود. آموزشی جایی ست که یادگرفتم بعضی از آدمها در این دنیا هستند که چشم هایشان را بر روی حقایق بسته اند و بر اساس اعتقاد های خودشان حرف میزنند. چشم های خودشان بر روی آنچه که باید میبود بسته بودند. ما 58 نفر بودیم و همه ما میتوانستیم کارهایی بسیار بزرگتری از رژه رفتن و پا چسباندن کنیم اما چشم ها بر روی حقایق درونی ما بسته بود و ما باید به دستورات گوش میکردیم. چیزی دیگر که برایم جالب بود در پادگان آموزشی همه چیز پرده ای جلوی حقایق را گرفته بود همه گونه ای رفتار میکردند هیچ بدی وجود ندارد در آنجا و آنچه که بد است متعلق به گفته هاییست که از سرزمین های دور. سرزمین هایی که ما باید هوشیار باشیم که به ما حمله نکنند. همه آنجا از خدا حرف میزدند ولی بنده هایش در ظهر گرم روی آسفالت در حال افتادن و گرمازدگی بودند.
همه آنها در یک ماه تمام شد، تمام دلتنگی های ما برای خانواده مان و برای آنان که دوستشان داریم ولی برای چند نفری که مجرد بودند هنوز ادامه دارد و نگرانی و دلتنگی هنوز غروب جمعه به سراغشان می آید اهمیتی ندارد سر پست اسلحه به دست باشند یا با وضعیت ناقض در حیاط تنها نشسته باشند. وقتی در سربازی باشی در کمترین زمان نیمه شب یا وسط صبح این دلتنگی به سراغت میاید و خلق و خویت را تنگ میکند.
حال که همه ما در یگان های خود تقسیم شده ایم ماجرا ها تمام متفاوت است، من نیرو انتظامی هستم و اطلاعی درمورد ارگان های دیگر ندارم اما اینجا از همان روز اول تمام ماجرا را میدانی که قرار است اینجا از تو بیگاری بکشند، گاهی احترامت را نمیگذارند و گاهی حقت را میخورند و تو باید سکوت کنی اینجا هیچکس به فریادت نمیرسد، همه سازی میزنند و دستوری میدهند انجام دادن و ندادن یکی ست اگر تمام مدت تمام کارهایشان را انجام دهی ولی یک بار نیاز باشد که آنها پشت تو باشند خبری از آنها نیست. سرباز تنها ترین و بی کس ترین شخص در این کشور است که صدایش را هیچکس نمی شنود و حتی اگر چیزی از سختی سربازی به دیگری بگویی آنها هم میگویند همین است خدمت... آری خدمت همین است بیگاری به منظور مرد شدن یادم نمی آید من یا شخصی دیگر که همراه من در آموزشی و خدمت بودند نامردی در حق دیگری کرده باشند و یا نامرد بودند و آمده باشند مرد شده باشند. اینجا هیچ کس مرد نمیشود بلکه فقط یادمیگیرند چگونه سیگاری های خود را پشت پادگان و جاهای دیگر مخفی کنند اینجا یاد میگیریم که چگونه از زیر کار در برویم و وجدانمان لحظه ای هم نلرزد.
من میتوانستم در ارگان های دیگر خدمت کنم، میتوانستم مثل هزاران شخصی که یک نامه استعلاجی می آوردند خودم را در ارگانی دیگری جای دهم و شستم هم در قید این سرزمین نباشد اما من برای خدمت به کشورم آمده بودم کشوری که گرچه با من مهربان نبود اما من میخواستم برایش کمی مهربان باشم و بگویم که جواب تمام نامهربانیت را من با مهربانی خواهم داد، اما چیزی که دیدم تمام شوق و ذوق را برای خدمت کور کرد حال فقط به دنبال ساعت های بیکاری هستم چرا که اینجا هیچکس به فکر من نیست...
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...