A girl in a red dress, laughing in the rain, alongside a tall red-haired man wearing a suit.

شاید این اولین فیلمی باشد که بعد از دوباره دیدن آن تصمیم میگیرم که درباره آن بنویسم چرا که اولین بار اصلا چیزی درباره فیلم های نمی نوشتم. این فیلم جز محدود فیلم هایی هست که دوباره دیدمشان و همچنین جز محدود فیلم هایی هست که دیالوگ هایش را گه گاهی در ذهنم مرور میکنم.

فیلم "About Time" در سال 2013 به کارگردانی و نویسندگی ریچار کرتیس اکران شد. این فیلم که موفقیت خاصی کسب نکرد یک فیلم معمولی اما زیباست که من هر دوبار آن را با شوق و ذوق نگاه کردم.

داستان فیلم درباره پسری به نام تیم است که به دنبال عشق و کار به لندن سفر میکند...

اگر بخواهم درباره این فیلم صحبت کنم ایده این فیلم وقتی بر سر نهار به فکر ریچار کریتس میرسه که چطور میشه خوشبختی رو در یک زندگی معمولی بدست آورد ولی چون بسیار عادی به نظر میرسید ایده سفر در زمان را به آن اضافه کرد.
چقدر بعضی از فیلم ها میتوانند حال آدم را خوب کنند؟ دیروز بود که داشتم درباره اینکه چرا فیلم نگاه میکنم با فاطمه بحث میکردم که به این نتیجه رسیدم که من فیلم را برای سرگرمی نگاه نمیکنم بلکه من در کنار سرگرمی فیلم را برای تجربه هم نگاه میکنم و همیشه فیلم را بعنوان یک قطعه هنری میبینم. هر شخصی به عنوان یک انسان برای فرار از زندگی عادی خود باید به فلسفه و هنر پناه ببرد. این روزها با پیشرفت تکنولوژی و افزایش آگاهی مردم و همچنین توسعه در زمینه فلسفه هنر هم به اندازه آن پیشرفت کرده است و این را میتوان در فیلم ها و فلسفه نویسنده ها یافت. هر چه به جلوتر میرویم سازنده برای فیلم هایش یک داستان واضح را در نظر نمیگیرد و میخواهد مخاطب را با فیلم خود درگیر کند، او را به چالش فکر کردن فرو برد.
البته باید بگویم که این فیلم هرگز آنقدر عمیق نیست اما افکاری که هر بار پس از دیدن این فیلم به من دست میدهد این نشانه ها را دارد. دیشب که فیلم را دوباره دیدم با فاطمه در حال بحث بودم و میگفتم چقدر زمان عجیب است ما نمی توانیم آن را پیش بینی کنیم و بعضی از حوادث را هرچقدر هم بد باشند نمیتوانیم تغییر دهیم. من این فیلم را بهانه کرده ام که درباره ایده اصلی این فیلم حرف بزنیم نه اینکه درباره داستان فیلم، خودتان میتوانید داستان فیلم را با تماشای فیلم بدانید اما میخواهم درباره درون مایع این فیلم که مرا محصور کرده است حرف بزنم.

تا به حال چقدر درباره اینکه اگر میتوانستیم زمان را به عقب برگردانیم فکر کرده ایم؟ حتما بسیاری از ما به این فکر کرده ایم و دوست داشته ایم حتی اگر ممکن به یک ثانیه قبل برگردیم یا مثل ساعت برنارد زمان را متوقف کنیم اما این ها هیچکدام قابل اجرا نیستند چرا که زمان پیوسته در حال حرکت است و هیچ چیزی جلودار او نیست. خوشی ها و شادی هایمان یکی پس از دیگری می آیند و میروند، غم هایمان پس از دیگری تمام میشود و استرس هایی که در زمان حال نسبت به آینده داریم با یک چشم بهم زدن تمام میشود. زمان خیلی چیزها را میتواند حل کند از مشکلات مالی را گرفته تا مشکلات احساسی اگرچه باید گفت توانایی انسان در فراموشی هم نعمتی ست که باید آن را با ارزش شناخت. اما فیلم به ما درس های با ارزشی میدهد به میگوید که هرچقدر هم بتوانید زمان را به عقب برگردانید بازهم نمیتوانید کسی را عاشق خود کنید، در صحنه ای میبینیم که تیمی پس از دیدن تئاتر شارلوت را میبیند و میرود چندین بار شارلوت را ببیند که گند میزند و بیخیال آن میشود اما در راه او را میبیند و برای خوردن به رستورانی میروند و شارلوت بیان میکند که ای کاش با او دوست شده بود. اما باید یک چیز را دانست شخصیت کنونی تیمی نشئت گرفته از بودن با ماری است. دختری ساده که بسیار دوست داشتنی است. تیمی در کنار او شخصیتی ساخته است که میتواند بدون استرس با دختری چون شارلوت صحبت کند و استرسی بر او چیره نشود و این خود تیمی هم میداند و این زمان است که باعث این قضیه میشود. اگر دقت کنیم تیمی هرچقدر تلاش میکرد چیزهایی بزرگ را در زمان درست کند نمیشد و این زندگی روزمره و اولین بارش بود که بسیار لذت بخش و تعیین کننده بود.
او اگر زمان را برای کارگردان نمایشنامه برنگردانده بود ماری را داشت اما دوست پدرش عصبانی بود پس تقدیر ماری و تیمی به هم گره خورده بود و این ربطی به برگرداندن زمان نداشت تیمی زمان را برگرداند تا چیزی که متعلق به خودش بوده است را پس بگیرد. اما بیش از تمامی این اتفاقات تجربیات پدر تیمی بسیار ارزشمند بودند.

Live life as if there were no second chances.

جوری زندگی کن انگار شانس دومی نیست.

I'd only give one piece of advice to anyone marrying. We're all quite similar in the end. We all get old and tell the same tales toomany times.
but try and marry someone kind.

من به هرکسی که ازدواح میکنه یه نصیحت میکنم. ما راهمون همه به یه جا ختم میشه. ما همه پیر میشیم و داستانای تکراری رو چند بار میگیم. اما با کسی ازدواج کنید که مهربون باشه.

پدر تجربیات بسیاری درباره زمان دارد و میداند که بسیاری از چیزها را نمیتوان تغییر داد و این زندگی است که ادامه پیدا میکند، هر چقدر هم تلاش کنیم که بعضی از چیزها را تغییر دهیم بی فایده است. این زمان نیست که مشکل دارد بلکه این نگرش ما به زندگی است که باعث میشود یک زندگی چقدر فوق العاده به نظر بیاید. یا باید از این زندگی که در آن هستیم نهایت استفاده را کنیم یا باید حسرت بخوریم. البته باید بگویم که هیچ وقت برای شروع دیر نیست حتی اگر یک روز از زندگیت مانده باشد. سکانسی که تیمی برای خداحافظی به پیش پدرش میرود، میتوانیم بدانیم که این مرگ نیست که آدم ها میکشد بلکه این یادی است که ذهن ها داریم. ما هر مقدار که یک شخص را به خاطر بیاوریم به اندازه میتوانیم برای زنده نگه داشتنش تلاش کنیم و این مرگ اصلی عزیزانمان است و من پدر تیمی را میدیدم که در جعبه خاطرات و یادها برای همیشه در فضا رها میشود، تنها با کتاب هایش....

دیشب شب بسیار خوبی آنقدر درباره این فیلم فکر کردم که خوابم برد و صبح با حال بسیار خوبی از خواب بیدار شدم. امیدوارم شما هم این فیلم را ببینید و از آن لذت ببرید.