Image result for no sign no date

فیلم های ایرانی بسیاری است که باید دید فیلم هایی که آنقد زیبا هستند از نظر هنری و داستان که باید چندین بار آنها را دید، اما عادتی برای دیدن یک فیلم چندین بار، یا خواندن یک کتاب چندین بار را ندارم. چند روز پیش فیلم "بدون تاریخ  بدون امضا" را دیدم، فیلمی که اصلا انتظار نداشتم چنین داستانی را داشته باشد.

"بدون تاریخ بدون امضا" به کارگردانی "وحید جلیلوند" و نویسندگی "علی زرنگار" و "وحید جلیلوند" است که در سال 95 در سینماهای ایران اکران شد و در جشنواره های بسیاری از جمله جشنواره سیمرغ، ونیز و اسکار حضور داشت. البته نمیتوان از بازی زیبای امیر آقایی و نوید محمدزاده چشم پوشی کرد.

داستان فیلم درمورد پزشکی ست که شبی با موتوری تصادف میکند...

این روزها وقتی فیلم های ایرانی که دوست داشتم نگاه کنم، را نگاه میکنم میبینم که چقدر سینمای ایران پتانسیل حضور در جشنواره های بزرگ را دارد مرا در حسرت عمیقی فرو میبرد. چرا نباید فضایی ایجاد کنیم که در آن بتوانیم فیلم های زیبای این چنینی را بسازیم و علاوه بر اینکه جایزه های بین المللی را دریافت کنیم، تلنگری کوچک به دیگران بزنیم.
بیاییم درمورد فیلم صحبت کنیم، درمورد داستانی که شاید برای همه ما به نوعی دیگر اتفاق افتاده باشد. این داستان ماست، داستان روزانه ای که ما به خاطر آن خلق شده ایم. اخرین باری که اشتباهی کرده اید کی بوده است؟ بعد از آن چه کار کرده اید؟ برای کارتان چقدر ارزش قائلید؟ چقدر تلاش میکنید که کارتان را به نحو احسن انجام دهید؟ چقدر تلاش میکنید که در این بین حق کسی ضایع نشود؟ چقد ما تلاش میکنیم که در زندگی روزمره خود اگر اشتباهی در حق کسی کرده ایم به آن اعتراف کنیم؟
این ها سوالاتی است که باید درمورد آنها بسیار فکر کنیم، هر شب که میخواهیم بخوابیم باید درمورد این ها صحبت کنیم، بارها گفته ام در نقد فیلم هایی چون The Machinist هم بیان کرده ام اگر وجدان آرامی آدمی نداشته باشد هیچ وقت نمیتواند به دور دست ها برود، تمام زندگیش به حول یک محور میچرخد. چرخیدن به حول محوری که تمامش اتفاق هایست که در آن کم کاری کرده است و حق دیگری در این بین پایمال شده است.
نمیدانم باید از کجا شروع کنم؟ راستی از کجا شروع شد که اینگونه باشیم؟ چشم هایمان را روی تمام حق و حقوق دیگران ببنیدم و بگوییم که ما مرکز تمام دنیا هستیم و برای پولدار شدن و یا گذر کردن از مرحله ای از زندگی باید فقط به خودمان توجه کنیم؟ بگداریم نظری کنیم به زندگیمان از ابتدا، یعنی وقتی که در خانواده بودیم. هر وقت در خانواده بودیم تک رای بودند، به دیدگاه دیگران گاهی اهمیت نمیدهیم، کودکان را کم تر از خودمان فرض میکنیم و بدون اینکه نظرشان را بپرسیم برایشان تصمیم میگیریم. پس از آن رفتار والدین دربرابر حقوق دیگران، در رانندگی، در صحبت کردن و در رفتارشان این حس را به فرزند منتقل میکند که تمام آنچه اهمیت دارد من هستم و اگر کسی بخواهد از آن تخطی کند باید جلوی آن را گرفت. این از جامعه ای که ما زندگیمان در آن آغاز میکنیم. حال به مدرسه میرویم، با معلم هایی روبرو میشویم که مجال حرف زدن به ما را نمیدهند و تمام کمال خودشان درست میگویند. آنها همیشه درپی شکل دادن ذهن ما همانند خودشان است، حال اشتباه باشد یا درست باشد. معلم ها به جای آنکه به دانش آموزش درس و تربیت را بیاموزد مدام منتظر تمام شدن کلاس درس است و این دوباره احترام نگذاشتن به حق دیگران است، دیگرانی که فرزندان خود را در مدرسه قرار داده اند تا بتوانند درس زندگی یادبگیرند. پس تمام شدن مدرسه به دانشگاه میرویم و پس از دانشگاه وقتی قدم درون جامعه میگذاریم میبینیم که در واقع هیچ کس هیچ احترامی برای دیگران قائل نیست، هیچ شایسته سالاری در جامعه دخیل نیست و هرکس به اندازه زورش در این جنگل تلاش میکند تا بتواند بر این مردم ظلم کند و حق دیگران را ضایع کند. 
وقتی فیلم را تماشا میکردم شک میکردم که چنین آدم هایی وجود داشته باشند، از همان موتور سوار که در شب بدون اینکه بخواهد از شخص شکایتی کند رهایش میکند تا پزشکی که اینقدر دلسوزانه و باوجدان دنبال کراهای پسری ست که شاید اصلا به خاطر او فوت نکرده باشد. اما وجدان چیست و چگونه عمل میکند؟ وجدان، صدای درونی آدم هاست که همیشه بر رفتار انسان ها نظاره گر است. نمی دانم چگونه میتوان نسبت به حق مردم و تمام اتفاق هایی که دور و بر می افتد آن را حساس کرد اما در هر شخص با شخص دیگر فرق میکند. وجدان پس از آنکه از آدمی راضی نباشد، مانع از خواب رفتن او میشود، او را به سوی نابودی میکشاند و باعث میشود شخص از فکر اتفاق بیرون نیاید دقیقا همان اتفاقی برای پزشک داستان می افتد. او گرچه میداند که بیماری کودک هم منجر به مرگ پسر میشود اما نمی توانست آرام بگیرد چرا که وجدانش نمی گذاشت از فکر تصادفی که با آنها کرده بود دربیاید. او نمیتوانست به عنوان قاتل درمیان مردم راه برود و هیچ واکنشی نسبت به آنچه کرده است نشان ندهد. او در آن نقطه میفهمد که چقدر کارش مهم است و باید تمام ابعاد یک جسد را مورد بررسی قرار دهد. شب وقتی که هیچ کس در مجموعه نیست مجبور میشود با آن چه که انجام داده است روبرو شود. انگار مکافات بود برای آنچه که اتفاقی حتی انجام گرفته بود. او خود را مسئول اتفاقاتی که برای خانواده افتاده بود میدانست، شاید اگر بسیاری از ما بودیم میگفتیم تقصیر پدر خانواده است اما او این فکر را نمیکند چرا که چیزی در درون قلبش به او میگوید شاید به اندازه یک سر سوزن او مقصر باشد در حالی که تمام شواهد این را نشان نمیداد و او نمیتوانست بدون اینکه همه جوانب را در نظر بگیرد، همه چیز را رها کند.

آزادی چیست؟ آزادی و رهایی یعنی وقتی میدانی هیچ منتی روی دوش هایت نیست، میدانی که حق هیچ کس بر گردن تو نیست اما بزرگواری میکنی و تقصیر را به گردن میگیری تا غرور دیگری لگدمال نشود و کمی کمکش کنی. در اینجای داستان وقتی که از دادگاه خارج میشود از چهره اش میتوانیم رهایی را دریابیم برای او هیچ چیز جز آرام گرفتن وجدانش مهم نبود و حال انجام شده بود. اگر به من بگویند او کیست؟ میگویم او پیامبری برای نسل من است، در میان مردمی که به انسانیت توجهی نمیکنن این فرد پیامبری برای خوب بودن است، پیامبر کیست؟ پیامبر هر کسی میتواند باشد و میتواند پیام راستی و درستی را به همه نشان دهد.

فیلم مخاطب را تا آخر داستان میخکوب میکند، نمیگذارد قضاوت کند، و دهان بیننده را با آنچه میبیند، میبندد. در سکانسی که پدر ابتدا به داخل کشتارگاه مرغ میرود امید دارد که فریاد رس باشد و شخص متخلف را محکوم کند اما وقتی دست خالی از آنجا بیرون می آید و کارکنان به میگویند که تا دیر نشده است به پلیس تماس بگیرد، آن هنگام است که کارد به استخوانش میرسد و درمیابد جز خودش هیچ کس دیگر نمیتواند عدالت را اجرا کند پس باید برگردد داخل ساختمان و خودش عدالت را اجرا کند. این برگشتن شاید در زندگی خیلی از ما اتفاق افتاده باشد، گاهی از محلی با تمام آشوب ها در میایی و نا امید هستیم اما وقتی دوباره به آنجا باز میگردیم دیگر آن آرامی اول را نداریم و تا چیزی که میخواهیم عایدمان نشود آنجا را ترک نمیکنیم، آدمی همین است ابتدا برای عدالت به قانون و تمدن پناه میبریم اما وقتی جوابگو نیست و میدانیم که قانون هم بیگناهی من و گناه کاری  شخص مقابل را تشخیص نمیدهد دل را به دریا میزنی و دوباره برمیگردی و این برگشتن ... شاید در آخر همگی پدر بچه را محکوم به خرید آشغال هایی کند که در همه جا میفروشند اما محکوم کسی دیگریست که او را مجبور به این کار کرده اند. سفره ای خالی که ما را مجبور کرده اند به هر چیزی تن دهیم و مرگ عزیزترین هایمان را از نزدیک نظاره گر باشیم. تف به تو ای چرخ گردون تف...که باعث شدی غرور یک مرد بشکنی، باعث شدی زنی فرزندش پاره تنش را ذر خاک بگذارد... تف به تو که حال و هوای همه چیز را از ما گرفته ای....