نگاهی به کتاب "پاپیون" (Papillon)

شاید خیلی از اوقات برای من که عاشق ادبیات هستم، بهترین کتاب برای تشویق من، کتاب های بیوگرافی باشند، کتاب هایی که سرگذشت آدم های سرسخت را نشان میدهند. همیشه آدم ها نباید بسیار کارهای بزرگ را انجام داده باشند که بتوانیم سرگذشت آنها را خواند، گاهی گره کار ما در دست مردمانی ست که توانسته اند با پشت کاری کارهای که همه به سادگی از کنارش رد میشوند را به نحو احسن انجام دهند. اما این کتاب با بقیه کتاب ها متفاوت است این کتاب کاری بزرگ را از نوعی دیگر نشان میدهد.
کتاب "پاپیون" (Papillon) به نویسندگی "هانری شاریر" در سال 1969 منتشر شد. همچنین فیلمی با همین عنوان و اقتباسی از همین کتاب در سال 1973 در سینما اکران شد که برنده جایزه های متعددی در جشنواره اسکار شد.
داستان درمورد مردی ملقب به "پاپیون" است با بی رحمی و قضاوت نادرست او را به زندان اعمال شاقه می اندازند و حکم حبس ابد را به او میدهند اما او که نمیخواهد تن به این حکم ظالمانه بدهد تصمیم به فرار میگیرد...
تا با حال فکر کرده ایم که بسیار مورد ظلم قرار گرفته ایم؟ فکر کرده ایم اتفاقی که برای زندگی ما در حال رخ دادن است بسیار غیر عادلانه است و باید کاری کنیم؟ بسیاری از ما وقتی که اتفاق های بد به ردیف در زندگی ما در حال رخ دادن هستند فقط نگاهشان میکنیم که چگونه بر سر زندگیمان خراب میشوند و تسلیم آنها میشویم و این را پای سرنوشت و قسمت میگداریم. خودم من بارها برای من اتفاق افتاده است که این حس را داشته ام که در برابر اتفاقات تسلیم شده ام و گذاشته ام اتفاقات مسیر عادی زندگی خود را طی کنند، اما این ما نستیم که برنده هستیم بلکه برنده کس دیگریست، حتی اگر بعد از این رشته اتفاقات بد، اتفاقات خوب هم در زندگی ما بیافتد بازم هم ما بازنده هستیم و برنده کسی ست که همیشه در تلاش برای عوض کردن شرایط زندگی اش است. برنده شدن یک تصمیم است که باید ابتدا در ذهنمان بگیریم در غیر این صورت هیچگاه به ثمر نخواهد نشست. ما باید چون طبیعت باشیم همیشه در حال تغییر باشیم، تغییر در نوع زندگی کردنمان، تغییر در خوردن و تغییر در نگاهمان به زندگی، این کاریست که ما از بدو تولد انجام میگیرد و تا هنگامی که ما در سال های پیری زندگی خود هستیم.
پاپیون برای من نماد مردی برنده بود. او آخر داستان خود را ابتدا در ذهن خود مجسم و پذیرفته بود که باید انتهای داستانم اینگونه باشد و نباید در زندان زندگی اش به پایان برسد، پس برای رویایی که در سر داشت شب و روز کار کرد.در تمام طول این مسیر بسیار ناامید شد، شکست خورد، عقایدش عوض شد و بادها و طوفان های زندگی به او درس هایی داد که هیچگاه نمیتوانست در پذیرش سرنوشت آن ها را بدست آورد. او در این مسیر دانست که در این زمین خاکی اگر آدمهای جنایتکاری هستند به اندازه بسیاری آدم های خوبی هستند که میتوانند انسان را با مهربانی خود یاری دهند. یاد میگیرد که انسان ها گرچه خلافی انجام میدهند اما میتوانند زندگی خود را دوباره از سر گیرند و خوب باشند. بسیار یاد میگیرد که انسان از بخشندگی و با شرافت بودن چیزهایی بسیار باارزشی میتواند بدست بیاورد که هیچگاه نمیتوان آنها را با پول بدست آورد، از قلب آدم ها و دوستی تا مهربانیشان.
شاید این کتاب را باید برای بسیاری از مردم خرید که فکر میکنند مردمانی که زندانی هستند یا کاری اشتباه در زندگی ود انجام داده اند را با نگاهی متفاوت ببینند. بسیاری از مردمی که در زندان ها یا تبعید هستند مردمانی هستند بسیار شرافتمند که در برهه زمانی بد چاره ای جز انجام آن کار نداشتند. باید به خیلی از مردم نشان داد که افرادی که سطح مالی پایین تری دارند بسیار بخشنده تر اند از پول دارهایی که دارای بسیاری دارند. باید این کتاب را به بسیاری از مردم داد تا بخوانند تا قضاوت های خود را از روی گذشته دیگران بیان نکنند و بگذارند مردم زمان حالشان را نشان دهند. بگذارند مردم خودشان را با رفتارهای خودشان ثابت کنند.
وقتی سرگذشت پاپیون را میخواندم برایم بسیار جالب بود، او همیشه دنبال نقطه نور بود، همیشه در تلاش برای امیدوار شدن بود و دنبال نیمه پر لیوان بود. او کشور های مجاور را گشت و فرهنگ ها بسیار در او تاثیر داشتند و شرافت او نشان اعتماد بود. در آخر داستان انگار آزادی برایم معنای دیگر داشت بارها وقتی از شهری که در آن آزادی داشت فرار میکرد با خود میگفتم چرا؟ اما جواب در خود این کلمه است آزادی. آزادی در عمل نیست آزادی در ذهن است، آزادی بستن وزنه به پا نیست بلکه آزادی، رها شدن از زنجیر هایست که به ذهن بسته شده است و او در آخر آن را بدست می آورد.
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...