گاهی بلند مروازی، گاهی گذشت و گاهی خاطرات قدیمی باعث میشود زندگی از هم واژگون شود و یا بهم متصل شود. چندی پیش فیلم "پل چوبی" را دیدیم که خیلی به دلم نشست. باهم به کمی در باره این فیلم بحث میکنیم.

“پل چوبی" ساخته مهدی کرم پور و نویسندگی خسرو نقیبی و مهدی کرم پور در سال ۱۳۹۰ ساخته شد و با دو سال توقیف در سال ۱۳۹۲ اکران شد. بازیگران معروفی از جمله : بهرام رادان، مهناز افشاد، آمهران مدیری، آتیلا پسیانی، هدیه تهرانی و برزو ارجمند در این فیلم ایفای نقش کردند.

داستان فیلم از جایی شروع میشود که شیرین و امیر میخواهند به از کشور خارج شوند، اما با ماجراهای سیاسی که بوجود می آید آنها نمیتوانند کارهای خود را تکمیل کنند و این باعث مشکلاتی در زندگی مشترکشان میشود.

یاد روزهای دانشگاه، روزهایی که برای بسیاری از دانشجویانی که اکنون فارغ تحصیل شدند هیچگاه فراموش نخواهد شد، دانشجویان در دوران دانشجویی بلند پرواز و جسور هستند، دوست دارند دست به هرکاری که دوست دارند بزنند. تفزیحات خاص خود بدون اینکه دغدغه ای از آینده داشته باشند. شاید برای بسیاری از ماها تنها دوره ای از زندگیمان که در حال زندگی میکردیم همان روزهای دانشجویی بود، روزهایی که با کمترین هزینه به شادی بسیار سر میکردیم. توقعات پایین بود و گونه ای سرخوشی جوانانه در وجودمان بود. با هر حرکتی که به سوی تغییر بود دست به کار میشدیم وسایل خود را جم میکردیم و تمام تلاشمان را میکردیم تا بتوانیم تغییری در خود و سیستم ایجاد کنیم. اما بعد از فراغ تحصیلی داستانمان شروع میشود و این شروع تجربه واقعی زندگیست اما که میتواند بگوید زندگی واقعی چیسست؟

امیر که مهندسی تجربی هست و دانشگاه را رها کرده است درگیر ساخت یک برج با یکی از دوستان پدرش است و در کنار آن با همسر خود که دوست دوران دانشجویی او بود قرار گذاشته اند که به خارج از کشور سفر کنند، امیر شخصیتی بیخیال دارد، او درگیر هیچ چیزی نیست، گوشه گیر است اما در نقطه مقابل امیر شیرین است که فعالانه زندگی را ادامه میدهد. او و شیرین سلیقه هایشان باهم یکی نیست در مورد خیلی چیزها اختلاف دارند. قصد ندارم داستان فیلم را روایت کنم. داستان برای امیرر شیرین بعد از چند سال زندگی مشترک شروع میشود جایی که قرارها به در بسته میخورند. در این شرایط باید چه کاری انجام داد؟ امیر و شیرین با استاد قدیمی خود ملاقات میکنند او که فردی غیر عادی در رفتار اما با نفوذ از نظر اجتماعی است قرار میگذارد که کار آنها را پیگیری کند و به این منظور شیرین میرود و بعد وضعیت داخلی کشور بهم میریزد. خواهر امیر به همراه پسری که در تظاهرات بودند دستگیر میشود. کارهای ساختمانی امیر برای بدست آوردن پول مهاجرت به خوبی پیش نمیرود و در همین حال دختری از خاطرات دوباره پا به زندگی امیر میگذارد. چقدر میتواند یک خاطره قوی باشد که زندگی شخصی را تحت شعاع قرار دهد. بعد از رفتن شیرین امیر تنها جایی که میتواند آرام بگیرد در کنار دایی اش است که اغذیه ای در کوچه پس کوچه های قدیمی دارد. امیر تمایلی به دیدن نازلی ندارد اما نازلی با تصرار به دایی امیر تدارک یه دیدار را میبیند و خاطرات را زنده میکند.

امیر در فشار است، از مشکلات خانواده اش و زندگی شخصی اش تا تماس هایی که او را از وضلیت همسرش نسبت به استاد سابقش نگران میکند تا بازگشت خاطرات قدیمی او قدرت تصمیم گیری ندارد. خدا را غرق میکند در هر جایی که حالش خوب باشد، خودش را در خاطرات غرق میکند، در خاطراتی که برای او سرخوشی همراه بود. او از شرایط کنونی اش ناراضی است اما آیا میتوان گفت که میخواهد با نازلی باشد؟ نه نازلی تمام بند های خود را با امیر پاره کرده است و تمام آنچه اورا با امسر پیوند میدهد خاطرات قدیمی است اما آیا میتوان بر روی ورق های کاهی دیروز زندگی امروز را  بنا کرد؟  امیر با دیدن مانی و سماجت او در راضی کردن خانواده امیر یاد خودش میوافتد، که روزی مثل او بود سمج و با پشت کار اما او رها شده بود. همسر امسر باز میگردد بطور ناگهانی، چه میتواند بگوید او دیده بود بهانه می آورد به او تهمت میزند اما آیا واقعا این امیر است؟ نه این امیر گمراه است این امیریست که نمیداند باید به کدام راه و به که پناه ببرد. آدمی در یک جای زندگی باید تصمیم خود را بگیرد، باید بند کفش ها را محکم کند و برای زندگی خوب تلاش کند، باید از میان مه ها، راه ها که به خاطرات و آینده و حال میگذرند راه خود را انتخاب کنود و امیر انتخاب میکند، چشم هایش باز میشود که این شیرین بود که تمام مدت این سال ها با او بوده است او بوده است که در تمام مدت که او طرد شده بود مراقب او بوده است. آیا باز میتوان به دیوار خاطرات ترک خورده که بوی گل میدهند اعتماد کرد؟ امیر در صحنه های پایانی بهترین کارها انجام میدهد و دیالوگی زیبا را رقم میزند:

"روزی که فکر کردی یه چیزی رو از ته دل دوست داری هیچوقت ولش نکن، آدم تو سن و سال تو فکر میکنه که بازم تکرار میشه باید ده پونزده سال بگذره که بفهمه همون یک بار بوده و دیگه حالت خوب نمیشه، عشق یعنی حالت خوب باشه."

آری بعضی از حس ها فقط کیبار زیبا هستند و زیبایی تا اخر عمر دوام خواهند آورد و شیرینی اش هر سال که میگذرد شیرین تر میشود، زیبایی خاطرات قدیمی در این است، هر چه میگذرند خنده ها زیبایی بیشتری از آن را خواهی دانست و وقت تعریف کردن بیشتر حالت خوب میشود‌. این آدمی است که میتواند خاطرات خوب را بسازد. چندی پیش فکر میکردم که چطور میشود آدمی در هر قدمی کمی به گذشته و کمی هم به آینده فکر کند و گرچه گاهی هم نمیشود. باید از آنچخه حال اتفاق می افتد لذت برد مثل خوردن چای که ِلذتش به آن دقیقه است نه بیشتر و نه کمتر...

امیدوارم از دیدن فیلم لذت ببرید...