نگاهی به کتاب "عقاید یک دلقک" (The Clown)
بالاخره بعد از مدت ها توانستم رمانی که بسیار تعریف و تمجید از آن میشد بخوانم، رمانی که بیشتر کتابخوان ها آن را خوانده بودند و بعضی آن را شاهکار و بعضی آن را کتابی معمولی توصیف میکردند، بسیاری هم این کتاب را آنقدر دوست داشتند که در تقلید این کتاب زندگیشان را به همین سمت کشاندند اما نظر من درمورد این کتاب چیست.
کتاب "عقاید یک دلقک" نوشته "هاینریش بُل" است که در سال 1963 نوشته شده است، این نویسنده آلمانی همچنین در سال 1972 جایزه نوبل ادبی را به عنوان دومین آلمانی ازآن خود کرد.
داستان کتاب شاید بسیار ساده بیاید، یک دلقک که همسرش (ماری) او را رها کرده است و او حالت مالیخولیایی را دارد و نسبت به بسیاری از چیز ها بد بین شده است، او که از نظر دیدگاه و اعتقاد نسبت به مردم دوران خود با تفاوت هایی روبروست پس از رفتن همسرش خودش را در سیاه چاله ای از مشکلات میبیند.
از همان اول نباید گفت چون کتاب را بسیاری گفتند کتاب خوبی است گفت که کتاب خوبی است نه، اما بگذارین کمی از آن حرف بزنیم که چرا بسیاری از مردم آن را کتاب بسیار خوبی معرفی کرده اند؟ بگذارین کمی درمورد حال و هوای کتاب و جوی که بر کتاب حکم فرماست حرف بزنیم.
کتاب نام بسیار دهن پر کنی دارد، قبل از اینکه کتاب را بخوانم فکر میکردم پر از جملات سختی است که باید چندین بار بخوانم تا متوجه شوم اما همین که بخش کتاب را خواندم فهمیدم که چقدر نثر ساده و گیرایی را داراست و بسیار خوب میتوان با آن ارتباط برقرار کرد، نویسنده (هاینریش بل) از هر گونه گزافه گویی که باعث میشود داستان به بلندا یا به حاشیه کشیده شود پرهیز میکند به نظر من هر چیزی که در کتاب آمده است به گونه ای برای بهتر فهمیده شدن مطلبی است که نویسنده در تلاش برای فهماندن آن است، یا در برخی از موارد نویسنده تلاش میکند که حس و حالی که در آن "شنیر" دست و پا میزند را به خواننده منتقل کند که در بعضی از جاها بسیار موفق عمل میکند.
کتاب همانطور که نام آن مشخص است درمورد "عقاید یک دلقک" چرا که هیچ وقت "شنیر" خود را یک آدم خطاب نمیکند و همیشه خود را یک دلقک خطاب میکند و این را در بسیاری از جاهای کتاب عنوان میکند. کل داستان شاید در سه یا الی چهار ساعت رخ میدهد و در تمام این مدت داستان به صورت کندی جلو میرود تمام چیزی که خواننده میخواند شامل عقاید، خاطرات و نظرات "شنیر" درمورد اوضاعی ست که بر آلمان مسلط است. او در این چند ساعت داستان زندگیش را به طول خلاصه تعریف میکند و نویسنده میبیند که چگونه عقاید شنیر نسبت به دیگران متفاوت است و این تفاوت گرچه مثبت اما باعث عذاب او میشود.
شنیر از همان ابتدای داستان شروع به اعتراض نسبت به قوانین و سنت های جامعه میکند که در آن زندگی میکند و در اول آن ها به کلیسا و قوانین های مذهبی آن ها اعتراض میکند، او از مذهبی هایی که دم از مذهب میزنند اما در زندگی معمولی خوب به گونه با آن در تناقض هستند میتازند و بر این باور است که این انسان است که باید خود انتخاب کند.
شنیر به پولدار ها و ثروتمندان حمله میکند گرچه که خود او از خانواده ثروتمندی است اما او با ثروتمندان همیشه در جنگ است، او پولدار ها و ثروتمندان را دارای بیماری میدانند که همیشه آن را دارند همین بیماری آن ها را وادار به انجام کارهای جنون آمیزی میزنند، در کتاب شنیر به بیماری مادرش که "جنون لاغری" داشت اشاره میکند که این بیماری باعث میشد خانواده را از داشتن ابتدایی ترین چیزها محروم کنند، فرزندان همیشه در حسرت خوردن سیب زمینی یا نان باشند در حالی که خانواده فقیری که شنیر با آنها دوست بود این امر را به راحتی تهیه میکردند. حال آن که این مورد در جامعه های امروزی رشدی بسیار کرده است و میبینیم که این نوع بیماری ها در بسیاری از فراد است، بسیار جنون با کلاس بودن، جنون خرید ماشین و هزاران جنون دیگر که کافی ست کمی با مردم باشید تا بدانین که چه بیماری های در جامعه به وجود آمده است. او همچنین پولدار ها را متهم میکند که در نگاه آنان هر کاری که انسان های معمولی، کم بضاعتن بی چیز میبنند و کارهای خودشان را گرچه بی ربط و اصراف به گونه ای تبرئه میکنند فقط به دلیل آنکه پول دار هستند.
شنیر در جایی از داستان اینگونه به ثروتمندان حمله میکند که ثروتمندان همیشه میخواند مطابق مد روز باشند حال آنکه به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهند، آنها به این اهمیت نمی دهند که تن و اندامشان به چه لباسی مناسب است فقط دوست دارند که مطابق مد روز در جشن ها، مراسم ها و دورهمی ها ظاهر شوند و برای همین است که این جشن ها همانند پادگان نظامی پر از لباس هایی است که به هیچ کس نمی آید اما یک نوع هستند. اما اگر درمورد مسئله ای با این افراد حرف زد هزاران دلیل و ادعا نسبت به آن میکنند.
شنیر به عادات مردم درمورد جنگ میپردازند عادت های زشتی که مردم عادی در آن دوران داشتند، مرگ خواهر او و نارضایتی او از رفتن او به جنگ یکی از آن هاست و اینکه بی دلیل یک فرد نوجوان را به جنگ بفرستند و بی دلیل کشته شود، یا پسر بچه هایی که در حیاط آن ها میدان تیر راه انداخته اند و بچه ای یتیم با نارنجک کشته میشود و آن وقت بچه با این سنگ دلی میگوید:" خوب شد که پدر و مادر ندارد." و بعد از اینکه جنگ تمام شد همین شخص با ظاهر و نقابی دیگر در امکان ظاهر میشود بدون آنکه عذاب وجدانی نسبت به کارهایی که در گذشته کرده است داشته باشد و دقیقا برعکس اعقایدی که داشته است حرف میزنند و مردم عادی آنها را میبخشند و دوباره با آنها زندگی میکنند. در این میان مردم عادی قربانی میشوند چرا که تنها مقدس و غیر مقدسات حالیشان میشوند.
اما اعتراض های شنیر به جامعه خود در همین جا پایان نمیابد، شنیر که سرازیری از زندگی را تجربه میکند، بخشی از آن را تقصیر خبرنگاران و روزنامه نویسان باید دانست چرا که بی آنکه چیزی ار اصل مطلب خبر داشته باشند دنبال تیتری هستند که مخاطب و خواننده بیشتری را جذب کنند، در حالی که هیچکدام از آن ها صحت ندارند و واقعیتی درون آن ها نوشته نشده است.
مردم عادت درمورد همه چیز حرف بزنند وقتی که هر کسی به شنیر میرسد درمورد هنر تئاتر با او حرف میزند در حالی که هیچ کار هنری را نمیتواند انجام دهد و او را به این دلیل هنرمند میندانند که به مدت زیادی اثار هنری را دنبال کرده است یا شخصی که نقد میکند در این باره باید گفت که نقد شاید قسمتی از کار هنری باشد اما تمام آن نیست، شخصی که همه او را به عنوان نقد کننده مشهور میشناسند نباید آن را هنرمند بدانند چرا که او هیچ وقت نمیتوان بر روی صحنه چیزی را اجرا کند.
مطالبی که بالا عنوان کردم تنها قسمتی از مسائلی بود که "هاینریش بل" در کتاب خود ذکر کرده است، اما چیزی که بیشتر آدم را جذب میکند این است که همین افکار را میتوان در جامعه کنونی ما لمس کرد و بر این اساس پیشرفته بودن نویسنده را در کتاب میتوان دریافت. انحرافاتی که درون جامعه ما یا شاید جوامع جهانی وجود دارد در این کتاب نهفته است و در کنار این احساس مظلومیت "شنیر" در مقابل جامعه غریب خود است که باعث تفاوت او با مردم دیگر شده است.
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...