سینمای ژاپن یکی از بهترین سینماهای قاره آسیا است مخصوصا از قرن بیستم به بعد شاهد فیلم ها و انیمیشن های درام بسیار زیبایی از این سینما بودیم که به نوبه خود تحولی جدید در سینمای جهان به وجود آورده اند. انیمیشن های ژاپنی با بهره گیری از داستان های آموزنده بیشتر مورد قبول طرفداران سینما است و هر چقدر که انیمیشن های هالیوود به زرق برق های دنیا می پردازد، سینمای ژاپن در پی یاد دادن و انجام کارهای بسیار بزرگ در شرایط زندگی ساده است. چندی پیش جمله کوتاهی خواندم که نوشته بود:" وقتی والت دیسنی به دنبال پرنسس کردن دختر ها بود، میازاکی با انیمیشن های خودش نشان میداد که دخترها میتوانند جهان را نجات دهند." فرق این دیدگاه در سینما و نگاه کردن به سینما در بین سینمای ژاپن و حتی آسیا با سینمای هالیوود و آنچه که این روزها میسازند بسیار مشهود است و یکی از دلایل این امر شاید فرهنگ و سنت های این کشور باشد که اینگونه به عمق انسانیت رسیده است، به آموزه هایی که در طی سال ها در بین مردم رواج داشته است، داستان های قدیمی که روایت میکردند.

فیلم "عزیمت ها" (Departures) ساخته کارگردان ژاپنی یوجیرو تاکیتا است که در سال 2008 ساخته شده است، و در سال 2009 برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان در جشنواره اسکار شد.

داستان فیلم دوره کوتاهی از زندگی یک نوازنده ویلون سل زن را نشان میدهد که در حال رویارویی با شغل جدید خود است...

مرگ همیشه برای بشریت مسئله مشکلی بوده است، اینکه چقدر این مسئله که روزانه آن را میبینم ولی آن را نادیده میگیریم بسیار دردناک است، دردناک از جهتی که نمیدانیم در آن سوی مرگ چه چیزی میگذرد، چه دنیایی انتظار ما را میکشد، سیاهی مطلق است یا دنیای به پهناوری این دنیا در آن سو در انتظار ماست. در گزارشی که از سریال Six Feet Under در یکی از سایت های نگاه میکردم تهیه کننده و کسی که ایده این سریال را داده بود این چنین میگفت که مردم آمریکا با این پدیده روبرو میشدند اما همیشه آن را نادیده میگرفتند، انگار هیچ مرگی در انتظار آنها نیست. اما این برای جامعه غرب است نه برای جامعه آسیا که افسرده ترین کشور ها در این قاره وجود دارند. همچنین ژاپن که در آن مرگ به گونه ای دیگر نگاه میکنند، چندی پیش در مجله داستان مطلبی درمورد اینکه خودکشی یک سنت در ژاپن است میخواندم. تعجب کردم که فیلم چه دیدگاهی را دارد نسبت به این امر.

دیدگاه فیلم، اظهار نظر درمورد مرگ نبود، بلکه چگونگی رویارویی بازماندگان از این امر است، اینکه چگونه آنهایی که بازمانده اند زندگی خود را بعد از او ادامه میدهند.

شخصیت اصلی داستان یعنی دایجو وقتی از ارکستر اخراج میشود ناامید ترین شخص میشود، سردرگم در بین این که دیگر چه کاری میتواند بیابد که در آن استعداد داشته باشد، در حالی که کل زندگیش را به یادگرفتن ویولن سل پرداخته است. اما وقتی وارد این کار میشود با نوعی واقعیت روبرو میشود، با نوعی درک، وقتی آگهی کار را در روزنامه میبیند راهنمای مسافران، به کنایه نویسنده از این امر پی میبریم، گونه ای کار دایجو راهنمای مسافران است، او مسافران را به سوی آرامش ابدی هدایت میکند.

دایجو مردی است که مرگ هیچ کدام از اشخاص خانواده اش را ندیده است و همسر او نزدیک ترین شخصی است که او حالا در اختیار دارد، وقتی با این حقیقت روبرو میشود که هیچ جای برگشتی برای شخصی که مرده است نیست حسی به عنوان دلتنگی در دلش رسوخ میکند و در او نفوذ میکند که باعث در آغوش گرفتن همسرش میشود اینکه دلش نمیخواهد هیچ وقت از او جدا شود. وقتی دایجو در شب اولین کارش شروع به نواختن ویولن سل میکند یاد این امر می افتم که هر لحظه از زندگی آدمی آهنگی به خصوص دارد و زندگی در اوقاتی که تنها هستیم خاطرات یک موسیقی سولو است در لحظاتی که با دیگران هستیم یک ارکستر بزرگ.

در شهر کوچکی که دایجو در آن بزرگ شده است هیچ کس از این شغل خوشش نمی آید جز اینکه خود صاحبان شغل که چه آرامشی دارند، دلیلش بسیار واضح اما مبهم است، این نیست که بگوییم این امر به خاطر وجود دیدن غم دیگران است نه شاید به خاطر شادی و آرمشی است که مردم بعد از مراسم دارند دیدن آن آرامش باعث آرامشی در انسان میشود.حتی همسر دایجو هم در مقابل آن مقاومت نشان میدهد اما وقتی در مراسمی او را میبیند که چگونه همچو کاری هنری مردگان را رهسپار خواب ابدیت میکند دلش آرام میشود. کاری همچو اجرای رقص باله، تانگو یا اجرای یک تئاتر است، به نظر من درنگاه اول این گونه ای هنر است و آرامشی که در این بین ما در نگاه شخص میتوانیم ببینیم.

احساسات بازماندگان بسیار جالب و دیدنی است، شخصی تمام مدت مراسم گریه نمیکند وقتی میداند که آخرین وداع است اشک هایش سرازیر میشود. دیگری میخندند و با بوسه مرد بزرگ خانواده شان را رهسپار میکنند و اشک در خنده های تلخشان جاری میشود. پسری که با معصومیت تمام در کنار تابوت خوابیده است. مردی که چندین نفر برایش سیاه میپوشند تماما برای تماشاگر و دایجو جالب است.

در کنار این داستان، داستان فرعی که گره خورده به داستان اصلی داستان، پدر دایجو است، که در آخر با این ماجرا روبرو میشود، وقتی که ماموران کفن و دفن او را میخواهند با بی احترمی ببرند با تمام نفرتی که از پدرش دارد از تجربه و آرامشی که از این کار به دست آورده است میداند که باید برای آرامشش کاری کند، که ناگهان جواب این نیکی را میگیرد و آن عشق همیشگی پدر دایجو به مادرش است. وقتی شوهری یا همسری دیگری را ترک میکند، حسرت زندگی گذشته اش را میخورد، اما چیزی مثال دردی پنهان و نوعی آزده خاطر بودن او را از رفتن و بازگشتن منع میکند.

فیلم احساسی بسیار زیبا دارد، صحنه های بسیار زیبا و داستانی زیبا را دنبال میکند و در کنار این بازیگری شخصیت اصلی داستان و همچنین موسیقی متن زیبای فیلم، زیبایی فیلم را دو چندان میکند.

"مرگ دروازه ایست به دنیای دیگر..."