Image result for turtles can fly poster

گاهی وقت ها وقتی موسیقی متن فیلمی را میشنوم میتوانم بدانم که چقدر یک فیلم میتواند خوب باشد، چرا که کارگردان یک فیلم علاوه بر خوب بودن صحنه ها به موسیقی فیلم توجه به خصوصی نشان میدهد. "بهمن قبادی" از جمله آن کارگردان هاست، که با استفاده از استاد موسیقی ایران "حسین علیزاده" این کار را بخوبی انجام داده است.

فیلم لاکپشت ها هم پرواز می کنند اثر "بهمن قبادی" در سال 1383 است، نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده این فیلم بهمن قبادی و همکار فیلم نامه نویس "محمد رضا کاتب" و "سپیده شاملو" است. موسیقی این فیلم را "حسین علیزاده" ساخته است.

فیلم تقدیرات زیادی داشته است، علاوه بر نمره بالایی که سایت های خارجی از جمله IMDb و Metacritic داده اند، راجر ایبرت هم به این فیلم نمره بالایی داده است. این فیلم در جشنواره های برلین جایزه Peace Film  را گرفت و در جشنواره فیلم شیکاگو Special Jury  را به خود اختصاص داد. در این بین در جشنواره های داخلی کشور هم جایزه پروانه طلایی را در فیلم جشنواره فیلم کودکان دریافت کرد. همچنین این فیلم اولین فیلم درمورد جنگ عراق بعد از سقوط صدام حسین بود.

داستان فیلم درمورد دهکده ای کرد نشین در هم مرزی ایران و ترکیه است که در ابتدای وقوع جنگ قرار دارد. در روستان تعداد زیادی کودکان پناهنده و خانواده ها هستند.

شاید جنگ بدتر از هر گونه بلای دیگری باشد که بشر میتواند با آن روبرو شود، تمام بلایای طبیعی تنها یک رو دارند، روی سطحی آن که همیشه و همه کس میتوانند آن را ببیند اما جنگ لایه های بسیار مختلفی دارد. اگر سیل بیاید شاید خانه ها خراب شود، مدرسه ها ویران شوند، آدمها کشته شوند و غرق شوند و تعداد زیادی بی خانمان شود اما این تنها یک بلای طبیعی است اما جنگ یک بلای انسانی است که رخ میدهد، بلایی که دلیل آن فقط اختلاف نظر دو نفر و دو گروه سه چهار نفره است. این اختلاف نظر باعث از دست رفتن تعداد بسیاری انسان های میشود. آدم هایی که با اسلحه ها سرازیر روستاها و شهر ها میشوند، آدم ها به سمت یکدیگر نشانه میروند و شلیک میکنند، لوله های آب را میشکنند، ذخایر گاز را منفجر میکنند تا بتوانند دشمن خود را از پای در آورند. بعنوان صلح جویی وارد کشورها میشوند، خون و خون ریزی به راه می اندازند و بعد از خارج میشوند و این درحالیست که دیگر کشور سابق نمیشود. فرهنگ، تمدن تمامی چیزهایی که داشته اند از بین میبرند و باید نسل ها در گیر و دار مشکلات جنگ باشند تا بتوانند با آن کنار بیایند.

لاکپشت ها هم پرواز میکنند، فیلمی است که گوشه کوچکی از جنگ را نشان میدهد، از فجایع بشری که این بلای بشری بر سر تمامی بشر های بیگناه می آورد. روستای کوچک در دامنه تپه ای بنا شده است، پر از توپ و تانک و لاشه وسایلی ست که از جنگ باقی مانده است، هزاران نفر بی خانه در چادر هایی مستقر هستند، آب از دور می آورد، غذایی به اندازه کافی نیست، محاصره در بدبختی محاصره در مرگ و محاصره در غم بی انتها در چنگ و پنجه کردن با زنده ماندن.

در روستایی دور کودکان آرام با دست های کوچک خود کلاهک های مین هارا باز میکنند و آن هارا خنثی میکنند، بچه ها بازی بچگانه ای ندارند، آن با زندگی بازی میکنند، آن ها مرگ را دست می اندازند تا کمی شاد باشند، سبدی بر پشت می بندند و به میدان مین میروند، کجای هستی اینگونه است که اینگونه با شوق برای رفتن به میدان مین داوطلبانه دست بالا کنند و به سوی میدان با لبخندی بر روی لب به سمت میدان مین بدوند. آنها اینگونه بازی میکنند.

پسری عینکی که دیگر بچه نیست حتی اگر 15 یا 16 سال داشته باشد دیگر نوجوان هم نیست، او میداند چگونه معامله کند میداند که چگونه حرف بزند او میداند که چگونه میتواند دستور بدهد و سیاست را به همراه با بچگی خود مخلوط میکند و در دنیا به شادی مشغول است. کودکان از او حساب می برند. دختری را میبند قرمز پوشده است، با چشم هایی که دیگر رنگ و درخشش کودکی را نمیتوان دید، گونه ای غم، غمی که در زیبایی خاصی به چشم های دختر بخشیده است، پسر با دیدن چشم های دل به او میبندد. پسری بدون دست آرام با لب های خود مین ها را خنثی میکند، بدون دست است اما عزت نفس و بزرگواری خاصی دارد. کودک است یا نوجوان مهم نیست چرا که او دیگر در این آشوبه بازار مرد شده است.

فیلم گونه ای جلو میرود که انگار کودکان همه کاره روستا هستند، آن ها مناطق را پاکسازی میکنند، برای مبادله کالا آنها به شهر میروند و برای گرفتن و مستقر کردن اسلحه آنها کار میکنند و بزرگان فقط برای زنده ماندن نفس میکشند.

سکانس آغازین فیلم نشان میدهد که بچه ها در جنگ همیشه در لبه پرتگاهی هستند، شب روز کنار پرتگاهی را میروند و شاید در قدم بعدی پایشان بلغزد و در پرتگاه سر بخورند. بچه ها به آنچه از دست داده اند به دست و پای کج خود میخندند چرا که در جنگ شاد بودن است چرا که آنها کودک هستند.

جنگ بیش از آنکه بزرگ ها را تحت تاثیر قرار دهد تهدیدی برای بچه ها است، آگرین قربانی این جنگ است که هیچ یک در دنیا آن را ندیده است، وقتی که ستلایت شبکه ها را نگاه میکند میبیند که چگونه شبکه ها غربی مشغول خوشی های احمقانه خود هستند در حالی که بچه ها در گوشه ای از دنیا شب و روز با زندگی خود بازی میکنند. پسری که حکم یک فرمانده برای روستا دارد، دختری که نماد مادر است و پسری که بار مسئولیتی سنگین روی دوش خود حس میکند.

شاید هزاران فیلم هالیوود درمورد تاثیرات جنگ ویتنام و عراق دوم بسازد اما هیچ کدام آنها به اندازه دردی که خاورمیانه متحمل است نمیشود، کودکانی که روزها با مرگ رو برو میشود، زنانی که یاد میگیرند سنگر باشند و مردانی که سعی میکنند تکیه گاهی برای خانواده خود باشند. آنها نمیتوانند قربانی شدن یک دختر در جنگ را نشان دهند، آنها درد یک پسر کوچک که مادرش را میکشند جلوی چشمانش نمیتوانند به تصویر بکشند چرا که آنها اینها را فقط در دیده اند مثل مردمان خاورمیانه با آنها دست و پنجه نرم نکرده اند و آن را با گوشت و پوست و خون خود احساس نکرده اند.

فیلم سراسر غم است در کنار این غم ها شادی های کوچکی است، دل بستن دختری، پسری که دست ندارد اما امیدش را از دست نمیدهد.