یادداشتی بر فیلم انجمن شاعران مرده (Dead Poet Society)

شاید یکی از قسمت های هیجان انگیز نگاه کردن فیلم درمورد من این است که هیچ گاه پیشنهادی به من درمورد فیلم نمیشود، یا اگر میشود و شخص قسمتی از داستان را برایم شرح دهد گاهی آن فیلم را نگاه نمیکنم، بیشتر فیلم ها را خودم توسط مکان ها و یا نقل قول هایی که در فضای مجازی میبینم انتخاب میکنم، دیدنشان بسیار جذاب است چرا که هیچ چیزی درمورد فیلم نمیدانم بعد از آن که شروع به دیدن فیلم کردم آنقدر باید با خودم کلنجار برم تا آخر بدانم که داستان فیلم چه هست و چگونه باید آن را برای خود تعریف کنم. فیلم "انجمن شاعران مرده" از این دسته از فیلم ها بود، بدون اینکه بدانم داستان فیلم چیست شروع به دیدن فیلم کردم و در میان های آن بسیار از این انتخاب راضی بودم.
فیلم "انجمن شاعران مرده" (Dead Poet Society) به کارگردانی پیتر ویر در سال 1989 بر روی پرده رفت، این فیلم که به نویسندگی تام شولمن است که به خاطر آن جایزه بهترین فیلمنامه را از آن خود کرد. از دیگر شاخصه های آن میتوان به بازی رابین ویلیامز در این فیلم اشاره کرد که بسیار زیبا در نقش یک معلم دلسوز بازی کرده است.
داستان فیلم درمورد چند دانش آموز دبیرستانی است که در دبیرستانی بسیار خوب مشغول تحصیل میباشند و هرکدام از آنها جز بهترین دانش آموزان آن دبیرستان به حساب می آیند. این چند دانش آموز بعد از آمدن معلمی به نام کیتینگ زندگیشان درگیر تغییراتی میشود...
نمیدانم از کجا شروع کنم برای توضیح دادن در فیلم، فیلم چیز خاصی ندارد جز داستانی ساده که با کلمات ساده جلو میرود، صحنه هایی از پاییز طلایی از طبیعت اطراف دبیرستان با درختان بلند که بسیار زیبا هستند. پاییزی که بسیار شاعرانه است، آلبرت کامو میگوید:" پاییز بهاریست که عاشق شده است." و شاید بتوان از این حرف استفاده کرد و بگوییم فصلی بسیار زیبا و همخوان با عنوان فیلم است.
همه ما از بیشتر معلم هایمان خاطره خوشی نداریم، همه آنها بد عنق و بسیار بد اخلاق بودند، همان گونه که یاد گرفتند سعی کردند به ما یاد بدهند نوعی، سنتی بودن در تمامی آنها میتوان دید، کمتر معلمی شاید کسی در طول تحصیل خود ببیند که بسیار با شوق و ذوق به تدریس بپردازد، حال آنکه در کشور ما معلم ها از آنجایی که پول کافی دریافت نمیکنند به دانش آموزان هم بهای خوبی نمیدهند به جز آن دسته از معلم هایی که معلم بودن را به صرف معلمی و آموزش دوست دارند، دوست دارند که به دیگران بیاموزند بغیر از آن ها همه یکی هستند، می آیند و سنتی که یاد گرفته اند همانگونه به دیگران یاد میدهند و بعد میروند در بسیاری از مواقع برای بعضی از دانش آموزان که استعداد ندارند یا درس را کسل کننده میابند از درس زده میشوند خاطراتی بد در ذهن بچه های میماند. خاطراتی که تبدیل به تنفر از معلمان میشود.
در این فیلم با آمدن معلم جدید انگلیسی انگار رابطه دانش آموزان با معلم بسیار تنگاتنگ میشود، دانش آموزان شخصی دلسوز را میبینند که در کنار آموزش به آنها کاری میکند که با آن لذت ببرند، یعنی درس خواندن را به تفریح آنها بدل میکند و این باعث میشود که دانش آموزان به این فکر کنند که این معلم یکی از آنهاست، آنهایی که هنوز فراموش نکرده که پشت نیمکت های این کلاس ها دانش آموزان چه احساسی را متحمل میشوند و چه اثراتی بر آنها دارند. او دانش آموزان را میشناسد با آنها رفتاری دوستانه در عین حال محترمانه دارد که در آن مرز بین دانش آموزی و معلمی معلوم میشود. دانش آموزان در حالی که با معلم خود شوخی و خنده میکنند اما هیچ وقت احترام او را از بین نمیبرند و خط و مرزهایی که بین آنهاست عبور نمیکنند. در قبال این معلم هم به آنها چیزهایی جدید می آموزد، تجربه ای نو که چگونه دنیا را با دید متفاوت نگاه کنند.
شاید از اولین جلسه او تمام کلاس ادبیات انگلیسی را هیجان انگیز و ادبیات وارانه شروع کرد بردن آنها به موزه جوایز و نشان دادن عکس های پیشینیان به آنها، میخواست به آنها بفهماند که زندگی میگذرد و به شما اجازه آن را نمیدهد که درمورد بسیاری از کارها تعلل کنید و پا به پا کنید، "Sieze the day" یا همان " Carpe Diem" را به آنها نشان داد. این عبارت یعنی "دم را غنیمت بشمار" تنها برای کارهایی نیست که مردم خارج از درس انجام میدهند بلکه برای خود درس هم میتوان به کار برد، درس نخواندن باعث بسیاری از حسرت ها در آینده میشود پس دم را غنیمت بشمار و درس بخون در کنار درس خوندن از تمام لحظاتت استفاده کن و بگذار زندگیت همونجوری که میخواد بگذره.
معلم کاری بسیار بزرگ را برعهده دارد، مهم نیست که معلم چه درسی هستیم تنها چیزی که اینجا یکی است این است که معلم واقعی باشیم، حال آنکه ادبیات درسی ست که با جان و احساسات انسان ها سر و کار دارد، بسیاری از معلم های ادبیات ما تنها درس میدهند و شعر میخوانند وقتی به آنها میگوییم چرا باید این ها را بخوانیم به ما میگویند :"چون این ها قسمتی از فرهنگ و تمدن کشورت است." که با این کار میخواهند روحیه ناسیونالیستی ما را برانگیزند و از روی تعصب ما را به خواندن آن وادارند اما آقای کتینگ این کار را نمیکند او تلاش میکند که به دانش آموزان خود بفهماند که چگونه چیزی را درک کنند، ادبیات را چرا باید انسان بخواند و خواندن او باعث چه چیزهایی میشود.
"We don't read poetry because it's cute. We read poetry because we are the member of human race and human race is filled passion.
Medicine, Law, Economic ,and Engineering they are noble prsuit and necessary to sustain life
But poetry
Beauty, Romance ,and love, These are we stay alive for."
کاری که آقای کیتینگ با دانش آموزان میکند چیزی فراتر از یک آموزش بود او از دورن بچه ها را پرورش داد، او به بچه ها یاد داد که همه چیز در این دنیا تنها یک بعد ندارد بلکه بی نهایت بعد دارد که هرکس میتواند از دید خود به آن بنگرد.
"I stand upon my desk to remind myself that we must constantly look at things in a different way."
او اینگونه با بچه ها اخت میگیرد و بچه هایی که در سن شکل گیری شخصیتی خود هستند این حرفها را بسیار بی باکانه و جسورانه میبینند، آنها از آنچه که معلم میگوید خوششان می آید چرا که همیشه در زیر فشار های اطرافیان خود بودند.
در این بین هر کدام از دانش آموزان مشکلات خاص خودشان را دارند، نیل که به تئاتر علاقه دارد اما پدرش با این کار مخالف است. این را در بسیاری از خانواده ها چه فقیر چه غنی شاهد این امر هستیم، والدین همیشه در تصور آن هستند که بهترین آینده را برای بچه های خود با "تصمیم مطلق" که درمورد آینده آنها میگیرند، رقم بزنند اما این تنها یک تصور است که آنها از این قضیه دارند، آنها از آسیب که به شخص میزنند هیچ خبری ندارند از اینکه در این سن شخص بسیار از روحیات و صفات و استعداد هایی که نسبت به علاقه خود دارد سر کوب میشود، این سرکوب شدن تنها به همین امر خاتمه نمیابد که ابتدا شخص از رسیدن به بالاترین درجات باز میماند دوم این که جامعه از استعداد های او بی بهره میاند، بلکه این امر در روحیه و شخصیت او آثار منفی به جای میگذارد که باعث عواملی چون پرخاشگری و ناامیدی به آینده در او پدیدار میشود. حال آنکه در نیل اینگونه شد. در حالی که شاهد موفقیت های بسیار چه در درس و چه در تئاتر داشت چون پسر بسیار خوبی بود که نمیتوانست از حرف های پدر خود سرپیچی کند دست به عملی میزند که بسیار دلخراش است.
دانش آموز دیگری به نام ناکس او عاشق دختری میشود و همین حرفهای معلم به او جرات میدهد تا کارهایی انجام دهد که دل دختر را ببرد، او جسارت میکند و از روی احساسات خود با او حرف میزند.
تاد که پدر و مادرش به او صرفا به عنوان یک بچه نگاه میکردند نه چیزی بیشتر از بی توجهی آنان زجر میبرد و همین او را بسیار ترسو کرده بود، ترسی که او را از هرگونه بودن در هر جایی منع میکرد. او تلاش میکرد که چیزی بنویسد و چه زیبا مینوشت اما همین که میخواست به دیگران بخواند چون اعتماد به نفس آن را نداشت از خواندن آن صرف نظر میکرد. اما آقای کیتینگ به او این جرات را میدهد که به او نشان دهد که آنچه در توست بسیار زیباست.
به نظرم داستان از زبان تاد روایت میشود، چرا که هم اتاقی نیل بود و او بیشتر از هرکسی بعد از نیل به آقای کیتینگ ارادت وعلاقه داشت به طوری که در صحنه آخر حرکتی بسیار باشکوه انجام داد که باعث شد تمامی بچه ها با آن کار از معلم عزیزشان قدردانی کنند.
در آخر فیلم، وقتی فیلم تمام شد، بسیار حسرت میخوردم، نمیدانم دلیل این حسرت چه بود، این دوساعت انگار زندگی کرده بودم، دقیقا در جایی که دوست داشتم، بچه هایی که پر از ایده بودند و پشت هم بودند، بی باک بودند و کارهایی جسورانه انجام میدادند و چه زیبا این فیلم شب گذشته روی من تاثیر گذاشت.
"You must to strive to find your own voice, because the long you want to begin, the less likely you are to find it at all."
دم را غینیمت بشمارید و زندگی فوق العاده ای بسازید دوستان 
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...