نگاهی به کتاب "استخوان های دوست داشتنی" (The Lovely Bones)
خیلی وقت ها کتاب هایی که انتخاب میکنم بر حسب اتفاق است و گاهی هم از اسم هایست که از گوشه کنار های فضای مجازی یا چیزهای دیگر به میخوانم و میبینم. چند وقت پیش وقتی در کتابفروشی به دنبال کتاب خوبی میگشتم، چشمم به کتابی خورد که نسبت به کتاب های دیگر از طراحی خاصی برخوردار نبود و زیبایی کمتری داشت، عنوان کتاب را که خواندم یاد تعریفاتی افتادم که قبلا در این باره خوانده بودم از این کتاب بنا بر همین تعریفات، با استفاده از اینترنت گوشیم دنبال ترجمه خوب کتاب گشتم که دیدم کتابی که در ست دارم یکی از بهترین ترجمه های این کتاب است، ترجمه:"میترا معتضد" که جز اولین افرادی بودند که این کتاب را ترجمه کردند.
کتاب "استخوان های دوست داشتنی" (The Lovely Bones) اثر آلیس سبالد که در سال 2002 منتشر شد و با بازخورد زیادی روبرو شد.
داستان "استخوان های دوست داشتنی" داستان دختریست که به قتل میرسد، و از دنیای دیگر که او در بهشت قرار دارد به شاهد زندگی خانواده اش و دوستانش بعد از خود میشود...
به نظرم نویسنده یعنی خانوم سبالد باید تجربه ای چنین داشته است که توانسته است کتابی به این خوبی به نگارش در آورد، کتابی بسیار زیبا از دنیایی دیگر نوشته شده است. منظورم از تجربه این است که حس و حال شخصی را درک کرده و داشته است که کسی را از دست داده است، نبودنش را حس کرده است و حال او این چنین این کتاب را زیبا نوشته است.
همیشه مرگ برای همه چیزی مجهول بوده است، هیچکس نمیداند در آن سوی مرز جهان چه چیزی در انتظار ماست، سیاهی مطلق یا دنیایی دیگر، ادیان مختلف در این باره نظر های متفاوتی داده اند، مسلمانان و مسیحیان به زندگی بعد از مرگ اعتفاد دارند و بودا به وجود تناسخ، اما هیچ کدام را نه میتوان قبول کرد نه میتوان رد کرد. در این کتاب نویسنده با استفاده از اعتقاد مسیحیت و تخیلات خود کتابی را به رشته قلم در آورده است که خواننده این حس را منتقل کند که گرچه عزیزترین افراد را از دست میدهیم اما آنها هیچ وقت از زندگی ما چشم نمی پوشند و کامل از این دنیا نمیروند، آنها در جهاتی دیگر در موازات این دنیا در کنار ما زندگی میکنند، زندگی با محدودیت های خاص خودش، محدودیت هایی که دسترسی های بی نهایت موجود در آن دنیا را پوشش میدهد.
دختر داستان، سوزی مرگ را تجربه میکند، حس نبودن را حس ترک کردن ناگهانی بدون خداحافظی و او دیگر در میان خانواده و دوستانش نیست، در مدرسه قدم نمیزند و کنار پسری که دوست دارد دست و گرمای او را تجربه کند نیست. این آغاز احساس شدن است، آدمها همین اند وقتی که هستند هیچ کس از جایی که کسی آن را اشغال کرده اند چیزی نمیدانند، اما همین که او دیگر نباشد، جای خالیش بیش از آنکه بوده در چشم می آید. سوزی نیست و همه نبودنش را حس میکنند، خانواده اش نمیتوانند به پذیرند، چرا که بسیاری از ما وقتی که انسانی از دست میدهیم دفن کردن شخص رفته به معنای نبودن اوست، و اگر او بی خداحافظی رفته است عزیزان او این فرصت را دارند که با وداعی بی کلام کنند، گریه کنند و در چشمان او برای آخرین بار خیره شوند و در آن زمان است که عزیزان مرگ شخص را قبول میکنند و سعی میکنند که زندگی خود را به گونه ای دیگر در نبود جای خالی او پرکنند. همیشه شخصی میرود و جای او را چیز های دیگر پر میکنند اما هیچ وقت به اندازه او مناسب جای او نیستند برای همین است که همیشه در انتهای ذهنمان، جایی که گه گاهی به آن رجوع میکنیم، در آنجا هستند و یا وقتی به جای خالی نگاه میکنیم یادمان می آید قبلا چه کسی در اینجا بوده است.
سوزی بدون آنکه جسدش پیدا شود از بین خانواده اش میرود، امتیازی که خیلی از ماها در برابر مرگ داریم دیدار و وداع آخر است که خانواده سوزی از آن محروم میشوند. حسی که در این نوع مرگ ها به وجود می آید حس انتظاری عبدی ست، با آنکه مرگ را پذیرفته اند در تخیل آنها این گونه است که آری شاید در روزمرگی ما او هست و ما از دیدنش عاجز هستیم. گرچه در واقع ( به بیان کتاب ) همین گونه است، آنها در کنار ماهستند در جایی ایستاده اند و نظارگر ما هستند. پدر و مادر سوزی مرگ او را نمیپذیرند، برعکس لیندزی و باکلی که با مرگ خواهرشان بعد از مدتی کنار آمدند، پدر و مادر او در این گیر و دار پذیرش مرگ او بودند، جای خالی او را نمیدانستند با چه پر کنند، در این سردرگمی مادر سعی در فرار از این درد دست به خیانت و ترک کردن خانواده اش میزند و پدرش با صبوری در کنار غمی که دارد سر میکند. شاید در اینجا باید به مادربزرگ لین هم اشاره ای کنیم. مادر بزرگ لین کنار خانواده بود، او بنیاد خانواده را بعد از رفتن دخترش به دست گرفت تا بیشتر از این نپاشد، او به داماد خود در اداره خانه کمک میکند و سعی میکند زندگی را در خانه به جریان بیاندازد و تا اندازه ای نبود مادر را در خانه از چشم بچه ها دور نگه دارند اما بچه ها بعد از اتفاقات بزرگ شدن را تجربه میکنند، آنها بزرگ میشوند و جاهای خالی که در وجودشان بوجود آمده با چیزهای دیگر پر میکنند و زندگی خود را میگذرانند.
قاتل یعنی جورج هاروی شاید شخصیت بی رحمی در کتاب باشد اما وقتی حرف از سرگذشت او میشود میبینیم که چه حوادثی دست به دست هم داده است تا او اینگونه بی رحم باشد. گرچه تنها بی رحم نبود بلکه باهوش هم بود، خانه ای تمیز و زندگی که بر روی نظمی خاص پیموده میشد. قتل هایش بی نقص بود و تا به حال گیر نیافتاده بود گرچه او بر حسب بیماری روانی که داشت دست به این کار میزد اما در اواخر کتاب میبینیم که او چگونه مورد هجوم آن خاطرات تلخ قرار میگیرد، سیلی از ارواح را در اطراف خود حس میکند. روت، دختری که دوست سوزی بود، وقتی او (جورج هاوری) را میبیند، ماشینش را پر از روح های زنانی که به قتل رسانده اند میبیند و این شاید نشانه آن بار سنگینی از عذابیست که بر دوشش همیشه سنگینی میکند و هر جا که برود آنها با او میرود.
در داستان از شخصیت روت بسیار خوشم می آمد، دختری عجیب که با دنیای متفاوت ارتباط دارد. چیز زیادی درمورد این شخصیت ندارم که بگویم جز اینکه واقعیت گرایی او و عجیب بودنش رنگ و لعابی به شخصیت او در کتاب داده بود که بسیار دوست داشتنی بود.
در آخر همانگونه که در کتاب نویسنده ذکر میکند:"حرف زدن با مردگان نه ترسناک نه کاری عجیب." و واقعا درست است آنها میشنوند اما به علت محدودیت هایی که در قبال امتیازاتی که به آنها داده میشود، قادر به پاسخ نیستند و شاید دردناک ترین قسمت مرگ دلتنگی باشد که بعد از مرگ به انسان به علت این محدودیت ها دست میدهد.
قدر هم را بیشتر بدانیم. با تشکر 
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...