"وقتی بچه بودم پشت دهات ما یه دشتی بود، بهار که میشد، پر از گل های شقایق میشد، هشت نه سالم شد بابام دستم و گرفت آورد شهر شدم دستیار کفاش. از اون موقع به بعد از اون هیچوقت بهار اونجا رو ندیدم. فقط کار کردم و دلم قرص بود که پشتمون بهم گرمه..."

کوچه بی نام اسمی بسیار زیبا دارد که از همان ابتدا به عاشقان سینما مخصوصا سبک درام، مجذوب خود میکند، فیلمی که تیزرها و تبلیغات او قبل از روانه شدن آن به سینما بسیار جذاب بود.

کوچه بی نام به کارگردانی و نویسندگی "هاتف علیمردانی" و تهیه کنندگی "منصور لشگری قوچانی" که در بهمن ماه 1393 تولید و در بهمن ماه 1394 اکران شد. در این فیلم بازیگرانی از جمله :"فرهاد اصلانی"، "باران کوثری" ، "پانته آ بهرامی" ، " ستاره پسیانی"و" ملیسا ذاکری" ایفای نقش میکنند. همچنین باید به موسیقی متن فیلم که توسط "افشین عزیزی" و فیلم برداری "محمود کلاری" اشاره کرد.

داستان فیلم درمورد خانواده ای ساده در جنوب تهران است، که کوچه ای با همین عنوان یعیی"شهید بی نام" زندگی میکنند. داستان از جایی شروع میشود که یکی از اعضای خانواده به نام حمید قصد سفر به خرمشهر را دارد اما در این بین زندگی تمامی اعضای خانواده به این سفر گره میخورد و پرده از بسیاری از راز ها برداشته میشود.

باید اعتراف کنم که سال نود و چهار یکی از بهترین سالهای سینمایی ایران برای من بود، سالی بود که بیش از سه عنوان برایم جذاب بود و بهترین های فیلم هایی بود که دیده بودم شد، کوچه بی نام یکی از آنها بود. گرچه به خاطر اینکه  در شهری که زندگی میکنم این فیلم دیر اینجا اکران شد اما باز این فیلم یکی از بهترین های سال 94 بود و بی صبرانه تمام مدت منتظر اکران این فیلم در سینما بودم.

کوچه بی نام، اسم غریبی دارد، وقتی اسم را میشنویم حسی نا خودآگاه غم آلود به ذهن ما هجوم می آورد، نمیدانم دلیل انتخاب کارگردان این اسم چه بود اما بعد از اینکه فیلم تمام شد همان حس بی نام خودم را که نتوانستم، نامی رویش بگذارم را دلیل انتخاب کارگردان دانستم. داستان کوچه بی نام داستانی ساده است که شاید چندین بار صورتی دیگر از آن را شنیده ایم. اما هیچ وقت آن را آنگونه که باید میشد به پرده نکشیده بودند، آنگونه که باید بفهمانند این اتفاق ها، تمام این داستان ها دردی دارد که صرفا جهت نشان دادن و کسب درآمد نیست بلکه دردیست که هجوم می آورد برای اینکه بگوید آری، من هستم در گوشه ای از این شهر من هستم، در گوشه هایی که در آن مردم همانند سایر نقاط بالاو متوسط شهر به زندگی روزمرگی اند، منه درد، در یکی از آن خانه های پایین شهر سربلند میکنم. آخر فیلم چیزی نیست جز اشک هایی که ریخته میشود، غم هایی که به دل بیننده هجوم می آورد و اینکه میداند این غم ها چه آتشی به خانواده ها میزند، چه زخم هایی را بر روح تک تک اعضای خانواده به جای میگذارد.

فیلم بسیار خوش ساخت است، به گونه ای که از همان ابتدای فیلم که اسم های دست اندرکاران فیلم نمایش داده میشوند، بیننده مجذوب میشود، فنس و پرهایی که در میانشان که در میان باد در تلاش رهایی هستند، موسیقی زیبایی که بسیار زیبا با حرکت زیبای آهسته برای سر آغاز فیلمی زیبا بسیار مناسب است.

فیلم از دختر خانواده شروع میشود، که همراه با مردی از ماشینی پیاده میشود و وارد خانه میشود و با صحنه ای بسیار وحشتناک روبرو میشود، خانواده ای که مادر آن بسیار مذهبی است و در کنار مذهبی بودنش بسیار خرافی است، در تمام طول فیلم میتوان آثار این خرافی بودن را در کارهایش حس کرد مثل انداختن چیزی در آب قند فروغ، پدر خانواده مردی آرام مذهبی و ساده است که در میوه فروشی ساده کار میکند، در کنار او پسری به نام حمید که پسر شاگردش بوده است. (دقیقا نفهمیدم) دختران خانواده همه بسیار دخترانی خوب هستند و جز اولین دختر آنها همگی مجرد هستند، در خانه ی بالای آنها خانواده حیدر که حال فوت شده است زندگی میکنند، در این فیلم تضاد های دیده میشود که همه آنها بازتابی از زندگی خانواده های پایین شهر و بازتابی از زندگی هر یک از ما میتواند باشد، خانواده ای  مذهبی که بسیار پایبند مذهب هستند در خانه آنها ماهو*اره است و دختران آن را تماشا میکند، مادر خانواده بسیار مذهبی است و خشن اما پدر خانواده مردی آرام است. دختری که در این خانواده بزرگ شده است حال دست به کارهایی میزند که با چارچوب خانواده مغایر است. دختر بزرگ تر با وجود خوب بودن و سربه زیر بودن اما شوهری برعکس خود دارد. اینها مسئله هایی است که اگر آنها را بررسی کنیم در جامعه ما بسیار و فراوان دیده میشوند. فیلم در ادامه نشان میدهد که هیچ کس در این دنیا بی گناه و بی اشتباه نیست حتی بچه هایی که در این دنیا نماد پاکی و بی اشتباهی هستند هم گاهی اشتباه میکنند اما هر اشتباهی تاوانی دارد و هر اشتباهی قربانی ...

پدر خانواده:

پدر خانواده، فردی آرام است، میوه فروشی کوچکی را اداره میکند و همیشه سر وقت از خانه بیرون میرود و پول تو جیبی های افراد خانواده را روی طاقچه میگذارد میرود و این نشان میدهد که هیچ دلبستگی به مال دنیا ندارد. او دوست دارد با محبت درسه ها را به فرزندان خود بیاموزد. از آن انسان های آرامی است که دوست داریم در کنار آنها ساعت ها بنشینم و از لحن حرف زدنشان و حرفهایی که میزنند لذت ببریم. دختران خانواده مثل کوه بر او تکیه میکنند اما چیزی در این آرامش موج میزند، او لطفی خاص نسبت به حمید دارد، لطفی که بیشتر از یک دوست یا برادر است. بسیار احساساتی است شاید باید گفت که زندگی شاید در همه جا رنگ سیاه سفید گرفته باشد اما در قلب دنیایی به رنگ دیگر است.

مادر خانواده:

زنی مذهبی است، مادری دلسوز، که شاید بتوان این نوع زن ها را در بیشتر خانه های قدیمی یافت، حال آنکه شاید درصد خشکی آنها در برابر مذهب کم تر باشد. او فکر های خرافی و سنتی بسیاری دارد، حرف مردم برای او مهم است، هر چیزی را به خدا ربط میدهد . گاهی مشکلات دیگران را از خود جدا نگه میدارد.اما در جایی از فیلم میبینیم که در جایی اوهم در حد خودش لغزیدگی داشته است.

دختر بزرگ خانواده:

دختری است بسیار خوب و شاید باید گفت که محبوب ترین دختر مادرش که تمامی فرمایشات مادرش را اجرا کرده است و خانواده ای که تشکیل داده است چیزی از آن مشخص نیست اما ناپایداری و لغزش را با نشان دادن دو یا چند صحنه میتوان دریافت که از بودن با شوهر راضی نیست چرا که شوهر چیزی جدا از دختر است.

نسیمه:

دختری ساده، مظلوم و آرام شاید این رفتار را از پدرش به ارث برده باشد، وقتی فروغ به او چیزی میگوید که دیگر با پسرش نگردد ناراحت میشود اما هیچ وقت رفتار خود را با او بد نمیکند، او روحیه سرسخت دارد و نا امیدی در او اثری ندارد. شاید باید گفت همان پدر است.

محدثه:

دختری که هیچ رگه هایی از اینکه بزرگ شده این خانواده باشد در او دیده نمیشود، او دختری متفاوت از خانواده ای است که در آن زندگی میکند، پنهانی سیگار میکشد، با مردی دوست میشود، اما تمامی اینها در او برای چیزی است، چیزی که در جامعه بسیار آن را به خود دیده است و اکنون بسیار در جامعه رواج دارد. اخلاق بسیار سبکسرانه ای دارد اما با جلو رفتن فیلم و گره خوردن بیشتر او با فیلم متوجه کارهای خود میشود و این جا رگه هایی از خانواده در او مشخص میشود، رگه هایی از آنچه که در کودکی در خانه بوده است و حال آنها بیدا رمیشوند.

فروغ:

مادری است که بسیار به پسرش دل بسته است، نمیتواند خودش را از او جدا پندارد، انگار تمام چیزی که از دنیا دارد همین یک پسر است و شاید برای اینکه او را در افتادن در تله ای میبیند احساس خطر میکند. همیشه امیدوار است و در کنار تمامی اینها انگار تنفری به خاطر احساسی که ناخواسته توسط بچه ها صورت گرفته است از پدر خانواده متنفر است...

تمامی فیلم پیامی در لفاف غم داشت و میخواست بگوید همه اشتباه میکنند اما در صحنه آخر حادثه جالبی می افتد یکی فدا میشود تا دیگری باشد...و هرکس به اندازه بزرگی اش در خانواده اشتباه بزرگتر کرده است...

در آخر باید حرفی از بازیگران زد، اقای اصلانی که بسیار زیبا در این چند ساله در فیلم ها ظاهر میشود، گرچه نقش هایی متفاوت بر عهده میگیرد اما بسیار خوب میتواند آنها را ایفا کند. خانم باران کوثری که به خاطر بازی در این فیلم برنده جایزه سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن نفش اول را گرفت. در کل باید گفت تیم بازیگری بسیار زیبا انتخاب شده بودند. خانم پانته آ بهرامی که بسیار زیبا در نقش یک مادر نگران بازی کرد و نسیم که نقش یک دختر غمگین و آرام را به شکلی احساسی خوب از پس آن بر آمد.