کتاب "خرمگس" ، "The Gadfly" اثر نویسنده ایرلندی، اتل لیلیان وینچ است. که در ژوئن سال 1897 در آمریکا و در همان سال در انگلیس منتشر شد.

داستان کتاب در زمانی رخ میدهد که ایتالیا زیر سلطه اتریش بوده است، پسری به نام آرتور، در دانشگاه درس میخواند و یکی از بهترین دانشجو ها است، جدا از این فردی بسیار مذهبی است. در سن نوزده سالگی در جریان شورشیان با افتادن سری اتفاقاتی مسیر زندگی و همچنین عقیدتی آرتور بعد از گذشت سالیان به مرور زمان تغییر میکند.

شاید اکنون اگر بخواهیم آثار کلاسیک (ماندگار) جهان را بخوانیم کمی برایمان کسل کننده باشد، پس زمینه و تم داستانی این داستان ها مربوط به سالها بسیار دور است و شاید همخوانی کمی با زندگی کنونی ما داشته باشد، جدا از آن کتاب های بسیار زیبای جدیدی هستند که میتوان آنها را خواند. این ها افکاری بود که وقتی میخواستم کتاب "خرمگس" را بخرم به من هجوم می آوردند اما در کنار اینها پیشنهاد استادم در پشت این خرید نهفته بود و دلم میخواست بدانم که کتابی که اینگونه با اشتیاق از علاقه خودش به آن صحبت میکند چگونه است، بعد دو هفته و خورده کتاب را بالاخره تمام کردم، صفحه های آخر بی آنکه بخواهم ورق میخورد کلمات در پس کلمات می آمدند و میرفتند، سکانس ها و صداها و مکان ها به سرعت طی میشدند تا چشمم به کلمه "پایان" افتاد و بعد از چند دقیقه خیره ماندن به آن کتاب را بستم.

"خرمگس" اولین کسی که خودش را خرمگس اعلام کرد سقراط بود، او خودش را خرمگس اجتماع اعلام کرد چرا که خرمگس اسب چموش جامعه را به حرکت وا میدارد و باعث تحوالاتی در جامعه میشود.

داستان بسیار ساده بود شاید یکی از بهترین داستان های سیاسی بود که تا به اینجا خوانده بودم، داستانی از نشان دادن اینکه انسان چقدر میتواند به آرمان خود ایمان داشته باشد و برای آرمان خود ایستادگی کند. خرمگس این صحنه ها را زیبا به تصویر میکشد، فردی بسیار مذهبی و کسی که در زندگی زجر و سختی ندیده است بر حسب اتفاقی اینگونه زندگیش را بنا میکند، در تاریک ترین لحظات خودش را بالا میکشد، جاده های بسیار پر فراز نشیب زندگیش را رها نمیکند و مداوم قدم برمیدارد و برای رسیدن به مقصد تلاش میکند اما در کنار این ایستادگی ها او چیزی دارد به نام "آرمان" چیزی که به آن ایمان دارد، نمیترسد از اینکه برایش جان خود را فدا کند. با اینکه میداند بسیار مردمی هستند که با این عمل او مخالف هستند اما هیچ وقت دست از مبارزه بر نداشت، مبارز بود اما هیچ وقت به سربازان دشمنان خود بداخلاقی نمیکرد زیرا از بسیاری مذهبیون، با اخلاق تر بود، او حقیقت زندگی را درک کرده بود و فهمیده بود که در رنج و درد زندگی کردند انسان را ناشیانه فرم میدهد، مردم تنها نیاز به بخشش گناهانشان و شفا بیماریشان ندارند، آنها چیزی ماورای آن نیاز دارند و آن هم تفکر کردن است، آرتور که ابتدا در دانشگاه درس میخواند به مشکل میتوانست بسیاری از کارها انجام دهد چرا که چارچوب کلیسا برایش مهم بود اما خارج از چهار چوب فکر کردن بسیار مهم بود.

وقتی آخرین صحنه کتاب خرمگس را در ذهنم مرور میکنم، با خودم میگویم زندگی بسیار پر باری داشته است، چه زندگی زیبایی بوده است، خم نشدن در برابر ظلم خود نوعی زندگی برتر است. این که با تمام کاستی های جسمی بتوان روحی بزرگ و عدالت جو داشت این زندگی است که کمتر کسی میتواند انجام دهد.