باز سریالی شاهکار از شبکه بزرگ HBO تمام شد ، سریالی که در زمان پخش آن سر و صدای بسیاری کرد ، گرچه خیلی از مردم اعتقاد داشتند که فصل اول این سریال به مراتب بهتر از فصل دوم بود اما نباید فراموش کنیم که فصل دوم از فراز و نشیب های بسیار برخوردار بود و به نظر شخصی من این سریال همانند فصل اول خود در همان درجه کیفیت شاید بالاتر با دید واقعه بینانه تر قرار گرفته بود.

 

چیزی که مردم را بیشتر از همه از فصل دوم میزد انتخاب بازیگران و حذف بازیگری بزرگ به نام متیو مک کاهی بود و دلیل این موضوع آن بود که از متیو در فصل اول قهرمانی فلسفی ساخته بودند با دیالوگ های قدرتمند ، صحنه های بسیار زیبا و حرکاتی که در حین بازیگری داشت بسیار بیننده را محصور خود میکرد و همچنین وجود یک قتل مذهبی و جود این امر باعث شده بود که فصل اول بسیار قدرتمند تر باشد زیرا مردم به قتل های مذهبی و آنهایی که به اعتقادات مربوط باشند بیشتر تمایل دارند و معمای آنها بسیار پیچ در پیچ تر از معماهای کنونی است.

شاید تجربه ی من درمورد سریال های شبکه ی HBO این گونه باشد که HBO با ساخت سریال های خود سعی و تلاش بر نقد شدید بر زندگی مدرنی دارد که انسان ها آن را اغاز کرده اند و این نقد و انتقاد حتی در سریال های کمدی و طنزی هم که پخش میکند بسیار مشهود است ، همانگونه که در سریال Girls و یا سریال نیمه کاره Hello Lady دیدیم سریال هایی که در کمال طنز به قول اهل سینما طنزی سیاه بود ، نوک قلم انتقاد خود را به سمت زندگی اجتماعی مردم نشانه رفته است ، از رفتار های والدین و کمبود مردم در دوران کودکی ، کمبود ها و بحران های اخلاقی که در چند قرن جدید اروپا و جامعه های جدید با آن روبرو شده است و چنان موضوعی عظیمی را بر سر راه مردم قرار داده است که یکی از معضل های مهم اجتماعی شده است به طوری که بر اساس اماری که شبکه خبری بی بی سی اعلام کرده بود آزار و اذیت جنسی کودکان در آمریکا در حال رشد است و این یک مسئله بسیار وحشتناک برای کشوری که ادعای فرهنگی دارد است.

فصل دوم سریال True Detective از همان ابتدا میتوان حدس زد که چقدر به زندگی مدرنیته پرداخته است ، داستان چهار شخصیتی که هر کدام به نحوی مشکلاتی در گذشته ی خود دارند و اکنون هرکدام به نحوی میخواهند با آنها کنار بیایند ، سریال بسیار خوش ساخت و هنری است ، شاید دقیق شدن بسیار در آثار زیاد خوب نباشد اما اگر در این سریال دقیق شویم خواهیم دید که چقدر زیبا زندگی خشک و بی روح یک شهر صنعتی مدرن را به تصویر میکشد ، وجود کارخانه هایی که شبانه روز کار میکنند و مردمی که در روزمرگی خود گم میشوند و هیچ وقت دیگر به حالت اولیه و انسانیت و اینکه چرا به این دنیا قدم گذاشته اند نمیدانند.

در این سریال چهار شخصیت بودند هرکدام نوعی با گذشته ی خود در جنگ و جدال بودند هر کدام در حال گرفتن چیزی بودند ، در حال خود دنبال گذشته ی خود بودند هرکدام فکر میکردند زندگی دیگر تغییر نمیکند و همین منوال ادامه خواهد داشت ، روزها خواهد گذشت و هیچ وقت باهم فرق نمیکند اما یک مسئله سخت وقتی آن ها را بهم متصل میکند میبینند که چقدر میتواند روزها با متفاوت باشند هر کدام به سمت روزهای زیباتری قدم بر میداشتند اما این قدم ها تا کجا ادامه دارند؟

یک کاسب ، سه پلیس هر کدام در گذشته ی خود دست و پا میزنند و وقتی این ماجرا به وقوع میپیوندد میبینند که چقدر میتوانند بهتر زندگی کنند اما...

وقتی که سریال شروع میشود از همان ابتدا میگوید که زندگی مدرن چقدر انسان ها را تغییر داده است مردمی که بیش از بیش به پول اهمیت میدهند و برایشان مهم نیست که چه کاری برای بدست آوردن پول آنجام میدهند ، دولت ها زیر پنجه ی مردمانی هستند که پول دارند و برای پول هرکاری میکنند و اینها برای مردم بی گناه شب میخوابند و روز خواب هایی که دیده اند را عملی میکنند ، جنگ به پا میکنند و اهمیت نمیدهند چقدر انسان ها در این راه آسیب میبینند و در این راه مردم های بیگناهی هستند که بازیچه این بازی میشوند و کشته میشوند ، هر که را میخواهند قهرمان میکنند و هر که را نمیخواهند ضد بشریت میدانند هیچکس از حقیقت چیزی نمیداند ، رسانه ها دروغ میگویند و مردم باور میکنند ، تاریخ را به نفع می نویسند و تمام دروغ میگوید و حال باید از کجا راه حق را دانست؟

و این شرح حالی بر زندگی ما انسان هاست در قرنی که سطح سیمانی آن از جنگل ها مهم تر شده است.