یه شب دیگه یه فیلم دیگه انگار اینکه این دوره زمونه من پر شده از فیلم زیبایی که من ازش بی خبر هستم یکی کتاب یکی فیلم دو معقوله ای هستند که من خیلی ازشون خوشم میاد زندگیم بدون این دو نمیشه گذروند ، این فیلم رو دو شب پیش دیدم ولی خوب خیلی فیلم قشنگی بود بریم یکم درموردش حرف بزنیم ببینیم چی ازش برداشت کردم .
ممنتو فیلمی به نویسندگی جاناتان نولان و به کارگردانی کریستفر نولان یکی دوزوج موفق تاریخ سینمای هالیوود که بسیار زیبا باهم همکاری میکنند ، این فیلم در سال 2000 ساخته شده و بازیگرای خوبی همچو ، Guy Pearce ،Carrie‑Anne Moss توش بازی کردند شاید باید گفت یکی از فیلم های زیبایی هست که گای پیرسه توش در زمان جوونیش خیلی خوب تونسته بازی کنه باهاش خوب ارتباط برقرار کنه حالت چهره ، منگی دوحالتی بودن چهره خیلی جالب بود .

داستان فیلم درمورد یک کارمند بیمه هست که حافظه ی کوتاه مدتش بعد از چند دقیقه پاک میشود و تنها چیزی که در ذهن داره زندگی قدیمی اون هست ، هر بار که حرفی رو میزنه چند دقیقه بعد یادش میرود ، اگه حرکتی میکنه ، در حال دویدن هست بعد از چند دقیقه یادش میرود که در پی چه کسی هست !
من همیشه طرفدار فیلم های کریستفر نولان بودم از جمله کارگردان های محبوب من در هالیوود و تمام سینما هست و جاناتان نولان از نویسنده های محبوب من ، فیلم خیلی گسترده است ، انگار صفحه ی کاغذی رو نگاه میکنیم بسیار سفید است ، براق چیزی در آن پیدا نمیشود ولی با کمی دقت اثرات برگه ای که روی آن با قلم نوشته شده است را به میبینیم ، فیلم ممنتو چنین حالتی دارد ، سردرگم ، هراسان ، ناامید انگار در هزار توی گیر کرده است و لنی و از طرفی به طرف دیگر میرود و آخر میبینید که سر جای اول خودش است ، پریشان حال هست ، نه نه نمیشود گفت پریشان حال ، نوعی بی تفاوت هست رنج میبرد ولی انگار با این عمل اوخت گرفته که عکسی بگیرد و زیرش چیزی بنویسد ، شبیه خواب ، کابوس چیزی شبیه به اینهاست ، یک نوع حالت خاصی این فیلم دارد ، رنگ و لعاب صحنه ها همه یک چیزی را میگویند ، با کمی فکر مثل فیلم Fight Club یا فیلم Following که دچار سردرگمی هست ، حسی خواب آلودی کابوس وارانه...
در جایی خواندم فیلم ممنتو ساختار لایه ایی دارد مثل چیزی که خودم برداشت کردم و شاید از چیزهای جذاب این فیلم همین چند لایه بودن آن هست ، داستان دیوانه وار از عقب به جلو حرکت میکند و مکالمه ی تلفنی که لنی انجام میدهد همه امید به این بستیم که این فیلم به آن مرحله برسد ، انگار لنی حالش خوب شده است و دارد مکالمه ای خوب انجام می دهد ، ولی ...

  • لنی : ببخشین شما ؟
  • بوق تلفن


دیالوگی که روح و تمام تصورات را درهم میشکند ، فیلم نوعی دوگانگی دارد ، هربار صحنه های تکراری را میبینیم ولی تکرار باعث میشود هر بار چیزهایی به این صحنه های اضافه شود انگار هر بار که میبینیم کامل تر از آن هست که قبلا دیده ایم و این تدبیری هست که نولان ها در این فیلم به کاربرده اند .

دیالوگ ها و صحنه های زیبای بیشماری در این فیلم شاهد هستیم ، صحنه هایی که در فیلم های امروزی کمتر میبنیم ، دیالوگ های زیبایی که آدم را به نوشتن وادار میکند ، در طول فیلم بارها بیننده قضاوت میکند ، آخر داستان را پیش بینی میکند ولی هر بار که فیلم جلوتر میرود آنها اشتباه از آب در میاید و دوباره شروع میکند ، این کار تا جایی پیش میرود که در آخر فیلم بیننده از پیش بینی خود مطمئن میشود ولی باز هم به اشتباه از آب در میاد .
دیالوگ آخر فیلم بسیار زیبا بود :

"همه ما نیاز به خاطراتی داریم که بدونیم کی هستیم منم با بقیه فرقی ندارم، خوب کجا بودیم ؟
(صدای ترمز ماشین...)"
و سوال هایی که از خودش در آخر میپرسه واقعا جالب بود و محصور کننده
در آخر باید بگم بازی دو بازیگر گای پیرس و کری آن موس واقعا زیبا بود در این فیلم ، کری آن طوری فیلم را طبیعی بازی میکند که بیننده را در آخر برای قضاوت دچار اشتباه میکند و گای پیرس که هر صحنه بسیار زیبا تر از صحنه ی قبل حاضر میشود.

چیزهای بسیار زیبایی در این فیلم شاهد هستیم ولی یکی از آن ها داستان مردی هست که به اداره بیمه مراجعه میکند داستان بسیار دردناکی هست ولی این داستان در آخر فیلم دردناک تر میشود و مخاطب بین این دو که انگار حتی مردم عادی نیز اشتباه میکند گیر میکند ، به راستی که چه کسی راست میگوید ؟

"همه ما نیاز به خاطراتی داریم که بدونیم کی هستیم."