نمیدونم...

سلام بعد از چند روز دور بودن از دنیای مجازی و از این حرفا امروز دوباره برگشتم یعنی بودم ولی خوب نمی اومدم سری نمیزدم جدیدا مغازه رو باز کردم و دنبال کار و اینا گرفتم و هرچی بیشتر میگذره علاقم به این که کتاب بخونم و یا اینکه نیاز به پول دارم رو دارم حس میکنم ...
دیگه جای خالی هیچ کس واسم پر نیست دیگه از دوستایی که حتی انتظارم داشتم دیگه انتظاری ندارم و قطعا اونا هم نباید انتظاری از من داشته باشند میدونم که باید آدم دوست داشته باشه و در کل آدم با دوست زنده است و خارج از اینکه باید آدم همسری داشته باشه باید دوستی هم داشته باشه بعضی چیزا است که به همسر نمیشه بگی و بعضی چیزا هست که نمیشه به همسر بگی... ولی خوب وقتی که هیچ کدوم رو نداشته باشی باید چیکار کنی ؟هیچ باید با خودت و خدات خلوت کنی چون خیلی دردناک هست که کسی رو نداشته باشی حرف بزنی اون موقعه خیلی سخت میشه ...
خوب بگذریم امروز دو ساعت کلاس زبان داریم یعنی به طور دقیق تر 3 ساعت از ساعت 4.30 تا 6 یکی و بعدیشم از ساعت 7.30 تا 9 هست برای من این کلاس خارج از اون قضیه خیلی قشنگ و مفرح است و من به انگلیسی علاقه دارم و دوست دارم تا جایی که میتونم ادامه بدم ...
ادبیات ملل خیلی قشنگ است داستان ها و تاریخ و فرهنگ هاشون که یاد بگیریم چیزای بسیاری رو یاد میگیرم و همین باعث میشه که خیلی چیزا رو درمورد مردم اون منظقه بهتر بفهمیم و من این کار رو خیلی دوست دارم ...
خوندن کتاب های داستان در حالی که تنها باشم و کسی توی خونه نباشه خیلی بهم میچسبه به طوری که هیچ وقت اون قطعه ی داستان از یادم نمیره یادم میاد تکه ای از کتاب دوم هری پاتر که معجون درست میکنند و میخورن این قسمت و یا وقتی که هری با صدای مار با ماری که مالفوی ساخته حرف میزنه این برای من بهترین قطعه هایی هست که میتونم به وضوح به خاطرم بیارم ...
نمیدونم کجا برای خوندن انتخاب کنم من البته از جمله جاهایی که میتونم خیلی خوب بخونم جاهای شلوغ هست و میتونم تمرکز خودم رو روی کتاب خوندن جمع کنم ...
امروز بعد از اینکه کلاسم تموم شد دوتا کتاب رمان خارجی هم خریدم و بنظرم هر دوی اونا درام باشن یعنی یکیشون عاشقانه هست و دومی هم درمورد یک مردی هست که در یک روستای خیلی کوچیکی زندگی میکنه .بقیه اش رو نخوندم وگرنه میگفتم ...
میخوام چند روز دیگه چندتا عکس چاپ کنم توی اتاقم بچسبونم یاد میاد چند سال پیش یعنی حدود چهار سال پیش توی اتاق پر از عکس های فوتبالیست های با از CR بگیر تا سیسه و جرارد و خلاصه اینکه خیلی عکس چسبونده بودم ...تازه عکس علی دایی و نیکبخت واحدی هم داشتم و عکس مهدوی کیا رو خیلی بزرگتر از اونا داشتم...
یادش بخیر این قضیه ماله سال های قدیم هست ولی شاید اینبار دیگه از عکس های ورزشی خبری نباشه و همش عکس های احساسی بزنم...
نوشته های یک خالی به زبان پوریا...