تبليغاتX
زندگی را زیبا تر کنیم

زندگی را زیبا تر کنیم

زندگی زیباست

ما ایرانی هستیم....

با سلام خدمت دوستان عزیز و محترم امیدوارم حال همه ی شما خوب باشه
ابتدا تبریک ویژه به همه ایرانیا مخصوصا" آقای فرهادی بابت برنده شدن جشنواره گلدن گلوب که جشنواره مهمی است و این افتخار رو داشتیم که بالاخره یک ایرانی ثابت کرد که ما می تونیم اگه بخوایم حتی در تحریم و تنگنا ما در حرکتیم و در سوی پیشرفت بی آن که هیچ کشوری در این دنیا بداند که ما چقدر استعداد در بین این مردم است و همه آن ها به خاطر اینکه نمی توانند آن را بروز یا آشکار کنند در خفقان میمیرند و هیچ کس از وجود آنها با خبر نمی شود مگر خودمان که در بین این مردم هستیم.
صدای ما نمی گذارند به هیچ کجا رسیده شود اما این ودمان هستیم که با هوش و استعداد هایی که داریم و شوق به سوی پیشرفت و افتخار ایران زمین کاری می کنیم که صدای ما به هرکجای جهان که بخواهیم برسد و برای ما مهم نیست چون ما منسجیم و متحد چنان چه چندی است در زیر سایه ی سیاهی به سر میبریم ولی بیداریم و در کوچکترین اتفاق بیشترین کارها را انجام میدهیم برای مثال :
جدایی نادر از سیمین فیلمی تاریخی در عرصه ی سینمای ایران زمین که جهان از دیدن این فیلم و کارگردانی زیبای آقای اصغر فرهادی و بازیگری گروه فیلمشان دست به دهان مانده اند ما در تنگا هستیم اما افکار ما همانند سخن بزرگان راه آسمان را در پیش گرفته اند و میتوانند این تنگنا ها را با فکر تدبیر خود جبران کنند .
من اهل زیاد روی در سخنانم نیستم اما باید بدانیم و بدانند که در دورانی که اروپاییان گالیله را به خاطر فکر کردن در زندان ها حبس میکردند ما در ایران خیام و جابر ابن حیان را داشته ایم و هنوز هم باید بدانند که ما خیام های بسیار و جابر های بسیاری را در ایران زمین داریم به طوری که در مهم ترین بخش های اداره های امروزی جهان ایرانیان در آن فرمان میدهند و این کار و استعداد در تک تک افراد این خاک و بوم وجود دارد بی آن که به آن تزریق شود و یا بیاموزند ما توانستیم بدون نیاز به تقلید از فیلم های آنها فیلمی متفاوت اما واقعی گرا بسازیم و این حاکی از افکار آسمانی ماست و شکوه و عظمت این خاک و سرزمین به طوری که یکی از پیش بینی هایی که در کتاب پیامبر بزرگ زردتشت آمده است این است یکی از دلایل ظهور سوشیانت یا همان معود و امید جهان آسیب و حمله به ایران زمین است چقدر ایران باید مهم باشد که در چنین پیش بینی باید نام ایران باشد
دلم می خواهد سخن بگوییم و از همه چیز که با چشم هایم میبینم و گاهی باید در برابر آنها چشم هایم را ببندم و به سادگی از میان و از کنار انها بگذرم و میخواهم سخن بگویم از همه ی چیزهایی که می توانستیم داشته باشیم ولی امروز نداریم دلم میخواهد از آن جاهایی بگویم که میتوانستیم در آنجا ها باشیم اما اکنون نیستیم
                                                          *همیشه قدر لحظه هایی که بیدار هستیم را بدانیم
                                                          زیرا اگه به خوابی فرورویم حتی اگر خواب هم
                                                          شیرین باشد بازم حسرت لحظه های بیداری را میکشیم
                                                          *همیشه شاد باشیم همان گونه که می خواهیم باشیم
                                                          *قدر لحظه های شاد را بدانیم چون گاهی نیاز است
                                                          چون همیشه نمی توانیم شاد باشیم.
                                                          *همیشه تنهایی را وقف کارهایی نکنیم که از تنهایی فرار
                                                          کنیم.
                                                          *فکر کنیم فکر کنیم و تا بدانیم که چه موقع سخن بگوییم
                                                          و کاری کنیم که همه آن را تحسین کنند.
                                                          *خلاق باشیم چون متقلب هرچه هم که خوب تقلب کند بازهم
                                                          خودش نمی تواند کاری را کند.
                                                          *گاهی در تنهایی به سخنانی که دیگران به ما و ما به دیگران
                                                          میگوییم و اعمالی که می کنیم فکر کنیم .


                               به امید روزی که همه در صلح و سلامت بدون
                                             مرز زندگی کنیم بدون
                                                     دشمن
                                           با عـــــــــشـــــــــــق
                                      درکنار هم دست در دست هم


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:44  توسط پوریا  | 

سخنی از دکتر گرانقدر شریعتی

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهنی !
تمام روحمخ را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!
 تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!
تمام بودن خود را زانویی میکنم بر آن خواب روی !
خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ف هرچی بخواهی از آن بسازی ف هر گونه بخواهی ، باشم!
 از این لحظه مرا داشته باش

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:21  توسط پوریا  | 

چه میکنیم در این خیابان

سلام

امید وارم حالتون خوب باشه

بدون هیچکس در دنیای که همانند خیابانی تنگ است مردم در آن تکا پو دارند و همه درکنار هم هستند اما از دل یک دیگر خبر ندارند چه شد ؟؟ روزی این خیابان مظهر پاکی بود روزی خیابان جانشینان خدا در آن بودند اما حال کیستیم از همه دل کنده ایم از همه گریزانیم به دنبال چه میگردیم در این خیابان تنگ هواسمان باشد هواسمان باشد که در این خیابان کسی فکر دیگری نیست هواسم باشد که عادت کنم برای بلند دست بر روی زمین بگذارم عادت کنم از کسی طلب کمک نکنم عادت قانع باشم که مال دنیا اسیرم نکند عادت کنم چشم هایم رو به هر چیزی ندوزم که چشم هایم از این که مال منند شرمگین باشند عادت دل کسی را به دنیا ارزش ندارد عادت کنم به دیگری دل نبندم که برای یک جرعه محبت به پای آن بی افتم و یادم باشد که من آدم هستم و تا انسایت راهی است بس دراز

انسانیت چیست ؟ ادم را بروی زمین گذاشت و او را جانشین خود کرد که و هدف اورا انسانیت گذاشت اما منه آدم فراموش کردم قسمم را و فراموش کردم که چه کسانی جلوی من زانو زدند فراموش کردم که خدا مرا با چه ظرافتی آفرید قلبم بزرگتر از هر قصری آفرید اما این قصر من دیگر جای یک آدم هم نمیشود  فراموش کردم که خدا گفت چیزی نمی خواهم جز پیروی از دستوراتم آن هم عبادت است فراموش کردم که زین دنیا را پر از انسانیت کنم همه را حیران و حیوان  کردم فرشتگان را تمسخر گرفتم و قصر قلبم را خراب کردم به قیمت این که خودم خوش باشم

کمی به این فکر کنیم

تولد انسان مانند روشن شدن كبريتي است و مرگش خاموشي آن بنـــــــــگر در اين فاصـــــــله چـه كـــــــــردي ؟!!!

گــــــــرمـا بخـشـــــيدي يا.....ســـــوزانــدي ؟

سوزاندند سوازاندنم اما چرا بسوزانم چرا بسوزانم در این کوتهی وقت چرا بسوزنم که بعد مرا بسوزانند؟

گرمایی می بخشم که بعد حداقل گرامایم ببخشند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:32  توسط پوریا  | 

دوست یا ....

سلام

امیدوارم حالتون خیلی خوب باشه

گاهی وقتا منم دلم میگیره منم از این دنیا خسته میشم و اصلا" دلم میخواد دل از این دنیا بکنم و از این دنیا برم به یک دنیای دیگر اما چه میشود کرد  پا بسته به این دنیایم و هستیم تا وقتی که اون خودش با حکمت خودش مارا نبرد ما کجا برویم .

گلایه ها پشت گلاه شاید میگویید باخود چرا من اینهمه گلایه دارم این گلایه نیست این درد است که بر اثر هزاران زخم بر روی بدنم گماشته است با خنجر با تازیانه و یا هر چیزی که در دست افرادی به آنها دوست مینامیدم و حال چه شد دوستان تک به تک پشت سر هم میاند و بابهانه ای که دوست من هستند خراشی بروی بدنم می اندازند چه  قدر جای دارد ؟؟؟

چه قدر قلبم که شما هر تکه ای از آن را می شکافید ای کاش به جای اینکه مکار و حیله گر بودین کمی احساس و درک تنهایی را داشتین ای کاش احساس داشتید هنگامی که فردی میگویید تو دوست صمیمی من هستی ای کاش داشتین ای کاش به جای این همه مکر کمی تفکر میکردین که چرا من به این چیز ها را میگویم ای کاش...

حسرت داشتن یک دوست خوب بر دلم می ماند تا در هنگام مرگ شاید نبینم اما ای خدای من حال که میبینم تو تنها دوست من هستی اصلا " اگر کسی دیگر با من دوست نشد اشکالی ندارد به جای آن من تو رو دارم من  تویی را دارم که بدی هایم را مخفی میکنی و خوبی هایم را فاش میکنی و رازهایم را نگه می داری و زندگی ام را خوب و سرنوشتم را با دل گرمی هایت سبز و خوش آهنگ میکنی خدایا من دوستت دارم حال میدانم وقتی میگویی که از رگ گردن هم به تو نزدیک تر هستم یعنی چه حال میدان که تو در قلب منی همانند مادر و پدرم میدانم که تو برای من همانند برادری هستی که همیشه مرا به راه رسات هدایت میکنی نه برادر و دوستی که مرا از همه راه های راست به دور کردند و مرا بر سر دوراهی های فساد انداختند نه همانند دوستانی که مرا از آینده دل سرد میکنند خدایا تو میدانی صدای قلب مرا که هرروز یک دوست را فریاد میزند اما اکنون بشنو که سراسر وجودم تورا فریاد میزند نه کسی دیگر را تو برای من همه کسی خدا

در کنار ساحل تنها راه میروم و با خود سخن میگویم همه گمان میکنند من دیوانه هستم اما من با دوست خود در قلب خود سخن میگویم سخن میگویم حتی اگر جوابی هم نشنوم اما مطمئنم که میشنود میشنود و روزی جواب خواهد داد و نه همانند این دوست ها که اعراض میکنند که گوش میدهند در صورتی که گوش نمیدهند


پس خداوندا مرا با آهنگ خوش خود فلبم را روشن کن که من جز تو سرپنهای ندارم و فقط اعتمادم به توست نه کسی دیگر فقط خدا خودت می توانی من ، خالق خودت را درک کنی


                                   تقدیم به همه دوستان وفادار (عارف هنوز هم دوستت دارم)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:16  توسط پوریا  | 

همیشه باید یه چیزی باشه

سلام به همه ی دوستان گلمممممممممم و همه بازدیکننده ای عزیزی که همیشه با من بودین خواهید بود و با نظر دادنتون منو یاری میکنید .

خوب چند ماهی نبودم میدونم ولی خوب دیگه امسال رو میخوام در کنار درس روزی یه مطلب رو برای شما پست کنم و دیگه این کم کاری ها رو تکرار نکنم و همچنین یه خبر خوش هم بدم اینکه وبلاگ دوساله شده و باید بگیم تولدت مبارک دلتنگیم خیلیییییی دوست دارم و از 15 سالگی تا 18 سالگی دارم من می نویسم از کوچیک و بزرگ این کشور بزرگ و عزیزمون ایران

خوب میرم سراغ اصل مطلب که تو این چند مدت تو این دل مونده و میخوام اینو با شما درمیان بگذار همه امتجان دانشگاه دادن و جوابشون اومد و همه الان دارن میرن دانشگاه خوب ولی چه دانشگاهی 10 شهریور بود رفتیم برای دانشگاه آزاد ثبت نام کنم بعد از یک ساعت رفتیم برای این نظام وظیفه تا دیدیم این مسوولش نبود رفتیم از هر کسی سوال کردیم دیدم هیچ کس جواب نمیده رفتیم نزد مسوول کل این ثبت نام خیلی شلوغ بود با همون جمعیت بعد رفتیم پرسیدیم ساعت چند میاد بعد از یکم اکره و ناز اینا گفت ساعت 10.30 حالا ساعت چنده ساعت 8 خوب پس الان چی کار کنیم گفت : میتونید برین اونجا منتظر بمونین خوب رفتیم بعد از 2 ساعت الافی آقا ساعت 10 اومد رفت کل سالن یه دور افتخار زد بعد اومد پشت صمیز نشست گفت همه تو یه سف بایستین حالا چند نفر 50 نفر بعد از 10 دقیقه تو یه صف جا گرفتیم بعد یه یارویی اومد از کنارش رد شد گفت به آقای فلانی خوبین شما چه خبر خانواده خوبن بعد یکی رفت گفت آقا ما اینجا الافیم گفت برو تو صف وایسا بالاخره بعد از 30 دقیقه ما که مافی داشتیم (چون برای یکی از دوستان رفته بودیم)کارمون رو راه انداخت برای یک کلمه که شما اینو لازم ندارین

خوب اینم عکس از این صحنه ی قشنگ که آقا دیگه یه دختر رو گیر آورده بود و داشت حرف میزد و ما دیگه خرمون از پل رد شده بود.

منظورم اینه که تو مملکت ما یه کاری نمیکنند و اگه بکنند منتی که میزارن دیگه حد و حساب نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:35  توسط پوریا  | 

دنیا یا قیامت

زندگاني چيست در لحظه اي چشم بهم زدن از بين ميرود از كودكي تا پيري در يك لحظه از بين ميرود دنبال لقمه ناني هركاري ميكنيم كه در آخر توشه اي براي خود در اين جهان و آن جهان فراهم كنند.

امروز سي و يكم شهريور هزارسيصد نود است در چنين روزي پدر بزرگ من دار فاني را ودا گفت درچنين روزي چند جوان ديگر هم در آن سال جان خود را از دست داده بوده اند و اكنون امسال هم جواني ديگر به ديار باقي پيشوسته است به نظر مي رسد تازه داماد باشد نمي دانم هر چه هست همه بي تابي ميكنند در اتاقي كه مرده را غصل ميكنند غوغايي بر پاست و جامعه ي ما كه در آن مرده پرستي رواج دارد در چنين روزي كه شخصي فوت كرده است مراسم فوتش شلوغ تر از عروسي اوست
اما نه انگار عروس بوده است و جوان بيست و دو ساله است و حال ما به راه افتاديم به سوي خانه يمان در اين بين افكار مغز مرا ز سرم ميشكافت.
در راه هستيم زياد دور نيستيم داخل شهريم و من در فكر

و لحظه اي در يادم عمه ي مادرم آمد كه در جلوي قبرستان نشسته بود و مي گريست براي برادرش و من اشك در چشم هايم حلقه زد برعي كه بايد مي گريستم براي پدر بزرگم يا جواني كه مي خواست زندگي تازه اي را شروع كند چشمم را لحظه اي رابستم و باز كردم چه بايد و در كار خدا حكمتي است



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:8  توسط پوریا  | 

اشتباهی در مورد یک فیلم مشهور (هری پاتر)

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.

از کجا بگم از جایی که خودمو میکشتم برای این فیلم یعنی هری پاتر شاید لیاقت همچین عشق منو داشت تا جایی که کتابشو در یک هفته تموم میکردم و منتظر فیلم هاش بودم و الا" که بعد از ۴ سال که فیلم هاشو ندیدم و نمیدونم چرا این کارو میکرد شاید تاثیر حرف های بسیاری از آدم هایی بود که در کنارم زمزمه میکردند که در این فیلم هیچی جز شیطان نیست اما من هیچ نظری در مورد این نظر نداشتم اما بعد این که کتاب های مشهور رو خوندم مثل کوری که بسیار چیزها رو به من یاد میداد دیدم که هری پاتر در برابر این کتاب ها چیزی جز خیال پردازی یادم نمیده و این چیزی نبود که من از خوندن کتاب میخواستم به دست بیارم من میخواستم از هر تابی که میخوام بخونم چیز های متفاوتی رو یاد بگیرم میخواستم طوری باشم که هرکتابی رو کهدیدم بتونم نقدش کنم و این چیزها باعث شد که من از این کتاب ها و سری هری پاتر دور بمونم اما بعد از این همه مدت بعد از دیدن تریلر این فیلم و بعد رفتن تو اتاق به یاد خاطرات خودم افتادم مثل یک فیلم جلوی من میومد یه جور دیگه یعنی میشه بگم میشه بهش گفت داشت خطراتم فلش بک میخوره و همه چیز از وفتی که دوم دبستان بودم و من در یک شهر دور افتاده ای زندگی میکردم و برای خریدن کتابهاش چه بی تابی میکردم و برای بدست آوردنش همه کار میکردم و وقتی میخریدم انگار دنیا رو بهم دادن و وقتی که فیلم رو میدیم تحسین به خانم رولینگ میکردم  ولی یک چیز بود که اون موقعه ها بسیار شاد بودم و من بسیار راضی بودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 22:33  توسط پوریا  | 

آخه دیگه نای حرف زدن داریم

سلام به همه خواننده های وبلاگ

چند روزی یا میشه گفت چند ماهی است که دیگه نوشتن رو کنار گذاشته بودم  دیگه باید درمورد این ایران چی گفت تقاوت بگیم یا شباهت اصلان مگه شباهت هم داره؟؟؟من که ندیدم من که حتی آثاری که به جا مانده هم ندیدم مثل قدیم باشه منار جنبان شده آدم جنبان اون حمام که میگفتن گرمابه حالا میگن سرمابه خوبه همین خوبه که اسمش مونده ولی خوب ماکه راضی هستیم حداقل چندتا خارجی اومد ایران یا مارفتیم خارج بگیم یه چندتا جا داریم ببرین نگاه کنید طبیعت داریم تاریخ داریم همه چیز داریم تازه مردم ما که اینقدر فرهنگ دارن که تو جنگل آتیش روشن نمیکنن رو تنه ی درختی زیر سایش هستیم کباب میخوریم پاش کود درختی میدیم نمی نویسیم در تاریخ فلان زیر این درخت کود داده شد یادگاری از فلانی خیلی خوبه ها طرح خبررسانی همگانی برای مردم مردم میدونن این درخت کارش تموم شده بریم درخت بعدی یا مثلا" مردم ما اینقدر فرهنگ دارن وقتی میرن یه جای تاریخی ننویسن روش یادگاری با دندون کنده شد تاریخ فلان یه مهرم زده زیرش خو پدرم من برادر من این مردم ها روش کارکردن خون دل خوردن چی؟؟ به تو چه ؟؟ خوب این فرهنگته چی اگه فرهنگ تو هست به من چه؟؟ خوب کشورمه من یه برگ از این درخت بزرگم نباید بزارم از ریشه خرابش کنند یا شاخه ای که حالا شده یه شاخه ی بزرگ قطش کنیم.

آقا مردم ما فرهنگی بار اومدن اصلا" با بی فرهنگی مبارزه میکنن اصلا" فرهنگ تو اینا اصلا" نفوذ نمیکنه چی ؟؟ آمریکا انگلستان بد بخوره تو این مردم اصلان نگو این چه حرفیه این مردم اینقدر فرهنگ دارن که فرهنگ اون کشورارو تو تلوزیون و سینما نشون میدن و همه جا ماله اون کشوراست تو کوچه تنگای خیابون شلمچه بندرعباس میان فرهنگ اصیل کشورشون رو نمایش میدن آقا خیلی خوبه اصلا" معرکه است آقا دست بوس هم هستیم تو کشور ما اگه چیز بد بخوان بگن بده میرن تو نقش اصلی سریال تلوزیونی شبکه فلان بزارن تا مردم بدونن این بده خوب یکی نیست بگه این نقش اصلی الگوی جامعه است آدم خندش میگیره ....آقا چی شد تلوزیون رو روشن کردیم این شبکه به اون شبکه اون شبکه به این شبکه دیدیم فیلم نداره بچه ها فیلم آورده بودن ایرانی ما گذاشتیم چی بود ؟؟؟  سنپطرزبورگ بود چی بود اسمش یادم نمیاد شلوار زنه پنچ نفر توش جا میگرفت خو یکی نیست این بگه این فرهنگ غنی این شلوار 6 نفره ماله دوره هخامنشی بوده سربازا برای اینکه غنیمت بیشتری جمع کنن اینا رو میپوشیدن؟؟؟ بابا شلوار کردی شلوار کردی میگن زشته آخه نمیدونم کجاش زشته آهان فهمیدم فرهنگ غربی این خود غربه اصلا" چی ؟؟ مسخرش میکنین ؟؟؟ اصلان یکی بپوشه از بس نگا شلوارش میکنند شلواره خود به خود پاره میشه این انگشته سبابه است اشاره است چیه این که دیگه ده تا ده تا طرفه شلواراست قبلانا میگفتن خارجیا فرهنگ میارن نگو صدا سیما فهنگ داره تولید میکنه :D تو این یکی هم خود کفا نبودیم که شدیم روزاته 10 مدل مو و 100 مدل لباس توزیع میشه صادراتمون رو توسعه بدیم فرهنگ سازی کردن رو صادر کنیم خیلی پول توشه ها حالا از ما گفتن..... 

و اما شعار کسانی که لباس اصیل ایرانی تولید میکنند حفظ اصالت هدف اصلی تولید لباس است  یک نجیب زاده سقزی در لباس کنونی سقزی ،دهه ی 50 شمسی

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 1:30  توسط پوریا  | 

نوروز

صدای عمو نوروز می آید صدای طبل و شیپورش همه جا را پر کرده است اما...

اما هیچ کس بیدار نمیشود هیچ کس برای دیدار او به سر راه او نمیرود دیگر کسی به خاطر او خانه هایشان را تمیز نمی کند دیگر هیچ کس کینه ها را برای سال جدید دور نمی ریزد چرا؟؟؟

همه دل شکسته از یکدیگر بیماری در بین مردم ایران زمین و فراموشی یاد سخنان کوروش کبیر کوروشی که یک جهان را در برابر خود به خاطر اخلاق خود به زانو در آورده است سخنان او از یاد ما میرود

آری کوروش آن دم که دستور میدادی همه مردم خود را برای جشن و شادی خود را آماده کند دیگر تو نیستی که دستور بدهی شهر را پاکیزه کنیم و به یکدیگر عیدی دهیم چون دیگر هیچ کس پول ندارد که به هم عیدی بدهند دیگر بچه ها چشمشان به تخم مرغ های رنگی رنگین نمی شود دیگر دل مردمان با آمدن نوروز خوش نمیشود حالا فقط برای غمگین کردن پول و بها میدهند حال فقط برای غمگین کردن مردم اهمیت میدهند کوروش ای کاش منم در همان زمان بودم که تو بودی ای کاش من هم بودم تا عظمت تو را میدیدم تا به خاطر تو جان خود را از دست می دادم و آرزو میکنم که هزاران بار عذاب قبر و چیز های دیگر را برخود تحمل کنم تا اینکه با یک عمر طولانی با یک بار مردن بیهوده بمیرم.

دیگر آن ایران نیست که تو آن را ساخته ای دیگر برای تو هم برای اینها ارزشی نداری جز تیکه ای سنگ در جنوب ایران که بزودی به زیر آب میرود و تا ده سال دیگر هیچ اثری از تو نمی ماند اشک ها بر روی گونه ی من جاری میشود که چرا اینطور میشود چرا باید فزرندانم تو را فراموش کنند چرا باید  نوه هایم تو را نشناسند و فقط درون عکس مقبره ی تو را ببینند چرا؟؟؟

دیگر تو نیستی که مردم را به پاکی و خودشویی نفس برای سال جدید تشویق کنند دیگر هیچ کسی به دیگری کمک نمیکند دیگر هیچ کس حس وطن پرستی در خودش احساس نمیکند چرا؟؟ چون که دیگر مردی بزرگی همانند تو نیست در این کشور چون تو رفتی و دست آموزهایت را همراه تو به زیر خاک گذاشتن و از همان زمانی که تو فوت کردی همه ی خوبی ها تو این کشور خوبی ها هم مرد ، مرد آن احساسی که همگی می گفتیم

           >>>>>>>>>>>> پندار نیک    گفتار نیک    کردار نیک <<<<<<<<

دیگر نیست آن هنگام که همه برای داشتن زبان فارسی افتخار میکردیم حال مردم این کشور زبان عربی را می آموزند تا به بهشت بروند اما نترس من برای دفاع از تو تا دل جهنم هم میایم میایم تا جایی که تو باشی تا جایی که از شیطان ها فرشته و از بدی ها با کمک هم به خوبی ها تبدیل کنیم من میایم همراه تو میایم میایم تا از ایرانیان کشوری پاک و خوب بسازیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 14:8  توسط پوریا  |